۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

نقش زبان رسمی در مرگ تدریجی زبان مادری

اعظم احمدی

 

دردنیایی که ما در آن زندگی میکنیم نزدیک به پنج هزار زبان وجود دارد درحالی که قریب به ۱۹۰کشور وجود خارجی دارند ؛ این یعنی در هر کشوری بطور میانگین بیست الی بیست وچهار زبان برای تکلم وجود دارد ؛ حال در برخی کمتر و دربرخی دیگر بیشتر.


البته این امر موید این است که اقصی نقاط جهان با اصطلاح چند زبانگی آشنا هستند ،از این روست که جوامع زبانی همواره در ارتباط با هم و در کنار هم قرارمیگیرند.و همین چند زبانگی خود باعث میشود که این زبان ها با یکدیگر در تماس و برخورد باشند.

حال این برخوردها می تواند در سطح جامعه رخ دهد یا در سطح فردی (یعنی فردی بخواهد زبان دیگری را بیاموزد).نتیجه ی همین برخوردهاست که زبان شناسان را وا می دارد تا در مورد آن به بحث و بررسی بپردازند ؛ که حاصل آن ذیل "زبان شناسی اجتماعی" قرار می گیرد. آنچه ما در این مبحث می خواهیم بدان بپردازیم این است که در جامعه ی ما این اتفاق چگونه و به چه شکلی رخ می دهد و آنچه ماحصل این اتفاق (برخورد) است چه چیزی است ؟

زبان شناسان معتقدند که تداخل ها و قرض گیری ها در بین زبان ها امری ست عادی و طبیعی ، همسایگی بین جوامع زبانی این امکان را برای آن ها فراهم می آورد که از تجارب یکدیگر برای نامیدن ، رساندن مفهوم ، مکالمه و…استفاده کنند اما آنچه که این مباحث طبیعی را قابل توجه می نمایاند چگونگی بکارگیری زبان "مهمان"در بکار گیرندگان "میزبان"است. حال این اتفاق چگونه رخ می دهد؟ یعنی این که تداخل ها در چه سطحی وچگونه وارد زبان دیگری می شوند ؟

مسلما چگونگی ورود این تداخل ها از سوی "سخنوران"رخ میدهد ، یعنی کسانی که زبان جدید را مورد استفاده قرار می دهند ، اما در چه سطحی ؟

زبان شناسان در سه سطح  زبان مهمان را جای میدهند:

 1) تداخل های واجی؛        2) تداخل های نحوی؛        3) تداخل های واژگانی.

تفاوت در مصوت های کوتاه و بلند که واژه را به لحاظ تلفظ دچار تغییر میکند ؛ دشواری این مصوت ها و تفاوت قایل شدن بین این مصوت ها گاهی چنان سخت است که سخنوران برای بکاربردن سهل آن ،واژه را آن گونه که راحت تر هستند مورد استفاده قرار می دهند ؛ در حالی که در زبان اصلی واژه آن گونه بکار برده نمی شود.

در تداخل های نحوی ساختار زبان متحول می شود ؛ یعنی جمله در زبان مهمان با قواعد دستوری زبان میزبان ساخته می شود. معمولا کسانی که زبان دومی را می آموزند،آن را در قالب زبان اول بکار می گیرند که ترجمه ی لفظ به لفظ هم از اشتباهاتی است که در این سطح صورت می گیرد ؛ در نهایت تداخل واژگانی که تنها واژگان به عاریت گرفته می شود.

گاه واژه به همان صورت اصلی بکار برده می شود گاه برای راحتی تلفظ آن ، مورد تغییر قرار می گیرد و به لهجه ی کاربران زبان میزبان در می آید. این مورد در پیامد منطقی خود می تواند به قرض گیری بینجامد که برخلاف تداخل که امریست فردی،قرض گیری امریست جمعی.*  اما بکارگیری هم زمان دو زبان به هیچ وجه تداخل زبانی به حساب نمی آید.وقتی افراد به تناوب از هر دو زبان استفاده می کنند ممکن است آن دو در گفتارافراد در هم آمیخته شوند و "دو زبان گونگی" را پدید آورند.یعنی هنگام استفاده،از زبانی به زبان دیگر می روند و هردو را درهم می آمیزند و قاعده ای هم بر آن مترتب نیست ، بلکه ترکیبی از دو زبان است که آنچه مد نظر این نوشتار است همین قسم از "دوزبان گونگی"ست. چرا که وجود دو صورت زبانی در جامعه ای واحد پیامد ناخوشایندی برای یکی از زبان ها به همراه دارد ؛ این پیامد تقسیم " گونه پست "  و " گونه والا " ی زبان می باشد.حالا می توان مشخصه های این دو را از یکدیگر با توجه به کاربردهایش معین کرد:

۱) تقسیم نقش در کاربرد زبان ها؛ گونه ی والا همان زبانی  است که در محافل رسمی،آموزش،دانشگاه ها،سخنرانی ها و مکاتبات مورد استفاده قرار می گیرد.اما گونه ی پست در گفت و گوهای خودمانی،در ادبیات مردمی و شفاهی به چشم می خورد.

 2) گونه ی والا از یک اعتبار اجتماعی برخوردار است که گونه پست فاقد آن است. همین که کسانی که نمی توانند زبان والا را در محافل رسمی و غیر رسمی بکار گیرند،خجالت زده می شوند و یا تاسف می خورند.

3) گونه ی والا برای تولید ادبیات رسمی و فاخر مورد استفاده قرار می گیرد و همه ی امکانات کشور هم در اختیار اوست. به عنوان مثال وجود مرکزی به نام " فرهنگستان زبان و ادب فارسی "که از وظایف آن پالایش زبان فارسی از لغات "غیر" است،نشان از آن دارد که حفاظت از این زبان به حاشیه راندن زبان های دیگررا به دنبال دارد.هر چند این روند عادی و طبیعی تلقی می شود ولی وقتی عادلانه است که برای زبان های دیگر جامعه نیزچنین امکانی فراهم شده باشد.

 4) معمولا گونه پست " به طور طبیعی " آموخته می شود و زبان مادری گویندگان محسوب می شود اما گونه ی والا در آموزش بکار گرفته میشود و این یعنی ، کسانی که تحصیل کرده هستند می توانند به این زبان صحبت کنند ؛ و در طرف دیگر تحصیل نکردگانی هستند که به زبان مادری تکلم می کنند ! می توانیم حالت دیگری را هم متصور شویم؛ از آنجایی که در بحث از فرهنگ ، به آموزش اعتبار خاصی بخشیده می شود ناخودگاه هم زبان آموزش و هم زبان آموزش دیدگان (البته آموزش دهندگان نیز!) از اعتبار اجتماعی خاصی برخوردار می شوند ، حال می توان حدس زد که چه اتفاقی می افتد؟ بله؛ صاحبان خاص فرهنگ همانانی هستند که آموزش دیده اند و زبان رسمی را هم آموخته اند و بی بهره گان از فرهنگ؛ همانانی که نمی توانند زبان رسمی را بکارگیرند.(خوشبختانه به برکات حرکات انقلابی دیگر آموزش دیدگان،صاحبان خاص فرهنگ به شمار نمی آیند!).

 5) زبان معیار؛ به طور معمول گونه ی والا ،زبان معیار تلقی می شود و  بقیه ،جزئی از آن   (لهجه،گویش و… ).تلویزیون،آثار مکتوب و فرهنگ سازی از این طریق و… این را به نمایش می گذارد که تنها یک زبان معیار وجود دارد.

با مباحث ارائه شده می توان گفت که آنچه در جامعه ی ایرانی رخ می دهد "دوزبان گونگی"ست و تقسیم "گونه والا" و "گونه پست" نیز در آن به وضوح دیده می شود.به نظر می رسد اکثریت افراد جامعه از "دو زبان گونگی " بهره می برند و با القائات صورت گرفته؛ ناخودگاه زبان مادری خود را "گونه پست" و زبان دوم را "گونه والا" می پندارند ! از این رو سعی می کنند قبل از شروع آموزش رسمی و مدرسه ای ، زبان دوم را به فرزندان خود آموزش دهند.

متاسفانه تقسیم بندی های زبانی که با حرارت تمام نیز ارائه می شوند نوعی "تحقیر" و "پست" بودن را در نهاد خود نهفته دارند ؛ این که زبانی اصل و معیار است و زبانی لهجه، و آن یکی گویش و آن دیگری درباری ست و این یکی نسبش به همسایه برمی گردد و یکی دیگر اصالتش با خاک در آمیخته ، و زبان از آنِ جامعه ای متمدن است و گویش ها و لهجه ها خاصِّ جوامع غیرمتمدن و قبیله ای و… ، همگی نشان از وجود نوعی خود برتر بینی است که با تحقیر دیگران حاصل می آید .

البته می توان مدعی شد که همه ی اینها حاصل مدرنیته است ؛ چرا که روند مدرنیزاسیون بود که آنچه را از گذشته به ارث برده بود را نادیده می گرفت و آن را تحقیر می کرد.از این رو برای تشکیل دولت-ملی دست به ابداعات جدیدی زد و دولت ها را در قالب ملت ها درآورد و ملت ها را در قالب زبان . از این طریق ناسیونالیسم نیز پا به عرصه ی وجود گذاشت تا "دوگانه" ی متضاد دیگر  با عنوان " خود "  و "غیر" در اندیشه ی سیاسی غرب شکل گیرد.** البته این نکته منکر پیشرفت های بدست آمده از طریق مدرنیته نیست  اما به لحاظ نگاه ارزشی به مسائل طبیعی ، می توان مدرنیته را به چالش کشید(همان کاری که پست مدرن ها برآن هستند!).

می توان ماحصل "دوزبان گونگی" را این گونه بیان کرد که به خاطر احساس امنیتی که در بکارگیری زبان به کاربران آن دست می دهد بستگی به نوع نگاهی که در اجتماع وجود دارد؛گویندگان دست به انتخاب زبان خود می زنند. از این رو اگر از طرف جامعه ، فشار و سخت گیری (لزوما این سخت گیری ها سخت افزاری نیست ) نسبت به بکارگیری زبان رسمی وجود داشته باشد، این زبان در اولویت قرار می گیرد و شخص برای نجات خود از فشارها سعی وافر می نماید که بدون هیچ لغزشی زبان رسمی را بکار گیرد ؛ حال اگرموفق نشود ، می توان تصور کرد که چگونه به لحاظ روحی و عاطفی شکننده است !

روحی ، از آن جهت که اعتماد به نفس حضور در اجتماع را تحت تاثیر قرار می دهد و عاطفی ، از آن رو که می توانست یکی از ویژگی های برجسته ی شخص در برقراری ارتباط عاطفی باشد (برای هر دو جنس زن و مرد،می تواند مهم باشد).   همه ی اینها در جامعه ای  اتفاق می افتد که زبان ، مورد تمسخر قرار می گیرد و شمایل افراد گنگ و در حاشیه (که نگارنده هیچ اعتقادی بدان ندارد!) به سخنوران یک زبان تقلیل می یابد  و بدتر از آن ، مورد پرسش قرار گرفتن افراد در مواقعی که به زبان مادری خود صحبت می کنند،است که این جدایی فرد از اجتماع را بطور مضاعفی به رخ می کشند. یعنی این که این زبان از اهمیت چندانی برخوردار نیست و اعتباری ندارد و با این اوصاف فاقد تشخص اجتماعی نیز می تواند باشد ؛ پس بکارگیرنده ی آن مورد پرسش قرار می گیرد؛که چرا؟!

این است که بکارگیری زبان مادری در اجتماعی که همه ی تلاش ها برای به حاشیه راندن و تحقیر کردن آن است با نگاه های تعجب برانگیز دنبال می شود و " نا امنی زبانی " آشکارا نمایان می گردد!                    

ترس از بکارگیری زبان مادری که مورد سخره قرار می گیرد و عدم بگارگیری زبان دوم (رسمی) به صورت سلیس و روان و مثل زبان مادری ، که طبیعت آن است و در جوامع پیشرفته ، یک اصل پذیرفته و طبیعی می باشد ولی در جوامع جهان سومی نوعی نقص به حساب می آید ، فرد را در تنگنای روحی – روانی قرار  می دهد که می توان حدیثی مفصل خواند از این مجمل !

آنچه که در بالا به آن اشاره شد پیامدی است که فرد را دچار استرس و نگرانی می کند ؛ اما آنچه در ذیل می آید یک نگرانی اجتماعی را در خود به همراه دارد ، چرا که پیامد این نگرانی ها که فرد دچار آن می شود این است که هر چه سریعتر خود را با زبان معیار وفق دهد و اگر خود نتوانست ، حد اقل فرزندانش را از این کابوسِ استرس و نگرانی نجات دهد !     برهمگان روشن است که کودکان بیشتر به چشم اعتماد دارند و آنچه را که می بینند باور می کنند؛تا این که با افاضات فاضلانه به آنان گوشزد کنیم و آنان را بباورانیم که گفته هایمان حقیقت دارد.حال اگر بزرگترها  بدان عمل نمی نمایند دلیلی بربی اعتباری حقایق و وقایع گفته شده نیست ؛ با همه ی اینها کودک در ذهن خود ،چیز دیگری را می پروراند.

بگذارید به صراحت گفته آید که اگر قرار باشد در جامعه ای زبان افراد به سخره گرفته شود و کسانی که زبان مادری را مورد استفاده قرار می دهند افرادی حاشیه ای تلقی شوند، و همه ی آموزش و رسانه ها به نفع زبان رسمی (دوم) باشد و همه ی تلاش ها برای حفظ تنها یک زبان که عجالتا زبان معیار نیز قرار میگیرد،باشد و افراد متشخص تنها با این زبان شناسانده شوند ( از طریق رسانه های تصویری ومکتوب ) آن وقت خود کودک هم می تواند تشخیص دهد که والدینی که با او به زبان دوم صحبت می کنند چرا این کار را میکنند؟! با این که والدین با هم به زبان اولشان صحبت می کنند ولی  ترجیح می دهند با کودک خود به زبان دوم صحبت کنند ؛ در چنین شرایطی ، کودک هر دو زبان را متوجه می شود ولی دیگر  زبان اول را بکار نمی گیرد ،دلایل بسیاری را هم برای بکارنگرفتنش دارد !

 حال آن کودک پس از سالیانی که از "دوزبان گونگی" به خاطر ارزش و قرب یک زبان به "تک زبان گونگی" گرویده ، طبیعی است با فرزند خود تنها به یک زبان صحبت خواهد کرد ؛ اگر جمع کثیری از افراد جامعه دست به این کار بزنند ( که می زنند ) می توان حساب کرد یک نسل بعد چه بلایی بر سر زبان مادری خواهد آمد و در دو نسل دیگر  وجود زبان اول ( مادری ) را در منطقه مورد نظر باید در داستانها خواند !!

به نظر می رسد زبان به عنوان یک میراث بشری،سوای تعلق خاطر به هر زبانی ، بسیار بیش از این ها ارزش دارد که برای حفظ آن دست به کاری نزد و فقط منتظر ماند. چطور برای حفظ بنا یا اثری تاریخی کوشش ها بعمل می آید؛ چرا که آن بنا شکوه و عظمت دوره ای را به نمایش می گذارد و قابل پاسداشت است،زبان نیز به عنوان یک دستاورد بشری (که قابل مقایسه با هیچ یک از دستاوردهایش نیست)،چنانکه می دانیم بشر بعدها و با سیر تاریخی و پیشرفت به کشف (ابداع) آن نائل شده، از ارزش بسیار والایی برخوردار  است که برخوردهای سیاسی و عقیدتی با آن نا بخشودنی خواهد بود !

      …………………………………………………….

   *کالوه، لویی- ژان، درآمدی برزبانشناسی اجتماعی،ترجمه ی محمد جعفر پوینده،تهران:نقش جهان،۱۳۷۹

 **اشاره به بخشی از نظریات ژاک دریدا فیلسوف پست مدرن فرانسوی که مدعی بود اندیشه ی سیاسی غرب دچار تقابل های دو گانه ای ست که هرگز نخواهد توانست ازآن ها رهایی یابد.
یوردداش

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

تاکی بایدآذربایجان ظلم واستبداددولت فاشیستی مرکزی ایران رابچشد؟

بدون شرح

آزربایجان جنوبی در اشغال ایران

چنگیز اوزتورک
 آزبایجان جنوبی در شمال غرب جایی که ایران نامیده میشود قرار دارد. بر اساس برخی برآوردها، تورک های ساکن آزربایجان جنوبی، به اضافه تورک های زیادی که به دلیل نبود کار در وطن خود جلای وطن کرده و به فارسستان (ایران) مهاجرت کرده اند، ۳۵ ملیون نفر میباشد. ناگفته نماند که ایران تورک ستیز برای تداوم استثمار و اشغال آزربایجان جنوبی، تورک ها را همواره بسیار کمتر از آنی که هست نشان میدهد. بنابر این آمار ایران در مورد سرشماری تورک ها به هیچ وجه قابل قبول نیست. کدام آمار ایران درست است که این هم درست باشد؟

چندین طایفه از تورک ها در صده های ۶ و ۱۳ میلادی آسیایه میانه را ترک گفته و قسمتی از آنها در آزربایجان و قسمتی نیز در تورکیه امروزی سکنا گزیدند. وقتی تورک ها به این سرزمین ها رسیدند، این سرزمینها خالی از سکنه نبودند ولی جمعیت زیادی هم نداشتند. بخشی از این ساکنین غیر تورک به جاهای دیگر کوچ کرده و اندکی هم که ماندند با تورک ها در آمیختند که دیگر از آنان اثری بر جای نمانده است. تورک ها سربارانی بسیار جنگجو و با شهامتی داشتند و در نتیجه خیلی زود به قدرت دست یافته و امپراتوری هایی را بنا نهادند. امپراتوری های تورک مانند امپراتوری عثمانی و سلجوقی و صفوی بر نصف جهان حکومت راندند. امپراتوری های تورک همانند دیگر دول زمان خود با دموکراسی فاصله زیادی داشتند (دموکراسی و انتخابات پدیده ای است تازه) ولی چیزی که در مورد امپراتوری های تورک قابل توجه و ستایش است این است که دیگر زبانهای موجود در امپراتوری های خود را کاملا آزاد گذاشته و تلاش نکردند دیگر زبانهاو فرهنگ ها را از بین ببرند. چه شاهدی بهتر از این که ادبیات فارس ها در دوران حکومت های تورک با آزدادی تمام قد برافراشت و اشعار و کتابهای بی شماری در این دوران از طرف فارس ها به رشته تحریر در آمد، با وجود اینکه برخی از این اشعار و کتابها ضد تورک بودند که نمونه بارز آن نیز شاهنامه میباشد

حکومت تورک قاجاریه به دست رضا پهلوی سقوط کرد. برای تورک ها این فقط تغیر حکومت به نظر آمد و آنچه در انتظار شان بود برایشان قابل تصور هم نبود. پس از سرنگونی سلطنت قاجاریه به دست رضا پهلوی، رضا پهلوی در سال ۱۹۲۵حکومتی فارس و تورک ستیزی را پایه گذاری کرد. در ایرانی که رضا پهلوی به وجود آورد، فرهنگ شد فرهنگ فارس، زبان شد زبان فارسی، تاریخ شد تاریخ فارس، و رضا پهلوی تلاش کرد این ها را به تورک ها نیز تحمیل کند. باید در نظر داشت که تاریخ و فرهنگ فارس یک تاریخ و فرهنگ تورک و عرب ستیز بوده و در اصل تاریخ و فرهنگ فارس بر روی تورک و عرب ستیزی بنا شده است و نمونه آن نیز شاهنامه ابولقاسم فردوسی میباشد

پس از رضا پهلوی ملعون، پسر ملعون او محمد رضا پهلوی قدرت را در دست گرفت و سیاست های تورک ستیزانه پدر ملعون خود را با شدت تمام ادامه داد. دیری نپایید که در نتیجه سیاست های تورک ستیزانه فارس ، تورک ها زبان و فرهنگ و هویت خود را در حال نابودی دیدند. در سل ۱۹۴۵، مردم تورک آزربایجان جنوبی به رهبری جعفر پیشه وری اعلام خودمختاری نموده و تورکی را زبان رسمی آزربایجان جنوبی و مدارس نمودند. فارس تورک ستیز خود مختاری آزربایجان جنوبی را نیز تحمل نکرد. در سال ۱۹۴۶، ارتش اشغالگر فارس به آزربایجان جنوبی حمله برده و هزاران تورک بی گناه را قتل عام کرده و حکومت آزربایجان را سرنگون کرد

از این به بعد سیاستهای تورک ستیزانه ایران شدت بیشتری یافت و با همه گیر شدن مطبوعات و مدارس، حکومت فارس ایران از این طریق نیز برای تورک ستیزی استفاده کرده و بنا را به نابودی زبان و هویت تورک ها نهاد. در این برهه از زمان بود که کسی بنام احمق کسروی (احمد کسروی) که خود نیز تورک بود پیدا شده و در خدمت ایران تورک ستیز و محمد رضا شاه ملعون قرار گرفت. احمق کسروی با تمام بی شرمی با داستان سرایی های بسیار مضحکی تلاش کرد تورک ها را متقاعد کند که تورک نیستند. احمق کسروی قومی بنام آذری را اختراع کرد و تورک ها را به این قوم و هویت جعلی نسبت داد. در کنار قوم و هویت جعلی آذری، نژاد جعلی آریایی نیز اختراع شد و احمق کسوری گفت تورک ها آذری هستند و آریایی
پس از محمد رضا شاه ملعون جمهوری اسلامی سر کار آمد و تغیرات زیادی در سیاست های داخلی و خارجی به عمل آورد ولی جمهوری اسلامی سیاست های تورک ستیزانه را نه تنها کنار نگذاشت بلکه آن را با همان شدت دنبال نمود. رهبر فعلی حکومت ایران سید علی خامنه ای، مادر او فارس و اصلیت پدر او از اطراف تبریز بوده ولی در نجف و مشهد بزرگ شده بود. روشنفکر نماهای بی فکر ایرانی (فارس) با علم کردن خامنه ای و تورک نامیدن او سعی در توجیه تورک ستیزی و اشغال آزربایجان جنوبی را دارند. علم کردن خامنه ای بعنوان تورک از طرف روشنفکرنماهای ایرانی مضحک و نماینگر احمقیت آنها است. جهت اطلاع این روشنفکر نماها باید گفت که نه فقط خامنه ای (پدر تورک و مادر فارس) تورک های زیادی در حکومت ایران پست های بسیار حساس و بالایی را دارا هستند. آیا اینها اشغال آزربایجان جنوبی و سیاستهای تورک ستیزانه ایران را توجیه میکنند؟ آیا برای این افراد به اصطلاح تورک، مردم تورک و زبان و هویت آنها و کرامت آنها مهم است؟ خامنه ای در عمل نشان داده است که او یک تورک ستیز مذهبی بوده و بنا بر نیاز حکومت اش، گاهی فرهنگ ایرانی(فارس) و گاهی فرهنگ و ارزش های اسلامی را علم میکند

نمونه های بارز دیگری: داریوش اقبالی (خواننده) هم پدرش و هم مادرش تورک و خود او نیز تورک است. مگر داریوش اقبالی یک تورک ستیز نیست؟ احمق کسروی (احمد کسروی) هم پدرش و هم مادرش و هم خود او تورک بود، مگر احمق کسروی تورک ستیز به تمام عیار نبود؟

برخی از این افراد فقط به فکر پول و حکومت هستند و بس و دیگر چیزی برایشان مهم نیست. برخی از این افراد به دلیل وابستگی شدید مذهبی، تورک ستیزی را با مذهب ادغام کرده و به مذهب رنگ و بوی تورک ستیزانه و ایران پرستی داده اند (مانند تورک هایی که در حکومت فعلی ایران دارای پست و مقام هستند). برخی نیز در نتیجه سیاست و فرهنگ تورک ستیز فارس شده اند برده فارس. داریوش اقبالی (خواننده) و میر حسین موسوی نمونه هایی از این افراد هستند

حال تورک ها از خود میپرسند چرا فارس=ایران به تورک ها این همه ظلم و ستم میکند؟ چرا زبان و فرهنگ تورک ها هدف غیر انسانی ترین سیاستهای تورک ستیزانه ایران قرار گرفته است؟ چرا مذهبیون فارس بدتر از ملی گرایان و باستان پرستان فارس و ملی گرایان و باستان پرستان فارس بدتر از مذهبیون فارس تورک ستیز و اشغالگر هستند؟ چرا 100 سال است فارس در تلاش است تورک ها را از فرهنگ و زبان و هویت خود تهی کرده و آنها رابه نژاد و قوم جعلی آذری و آریایی سنجاق بزند؟ چرا فارس منابع طبیعی و انسانی آزربایجان جنوبی را استثمار میکند؟ چرا تورک ها و آزربایجان جنوبی تاوان ناکارآمدی و ماجراجویی فارسستان را میپردازند؟ چرا باید جندین ملیون تورک جلای وطن گفته وبه تهران و اصفهان و یا دیگر شهر های فارسستان مهاجرت کنند؟ چرا فارسستان کرامت انسانی تورک ها را با افکار و رفتار طالبانی و تورک ستیزانه خود مورد هدف قرار داده است؟ چرا باید تورک ها در جنگ فارسستان و عراق جان میدادند؟ چرا باید هر تورکی دو سال از بهترین سالهای زندگی خود را در خدمت نیروهای امنیتی تورک ستیز فارس باشد؟ مگر تورک های آزربایجان جنوبی از برادران خونی خود در تورکیه و آزربایجان شمالی و دیگر جمهوری های تورک چه کم دارند؟ چرا آزربایجان جنوبی مانند دیگر جمهوری های تورک مستقل و آزاد نیست؟

جواب این پرسش ها بسیار ساده است: فارسستان آزربایجان جنوبی را اشغال کرده و از اشغالگر نیز به غیر از این انتظار نمیرود. تنها وجه مشترک تورک های آزربایجان جنوبی با فارسستان و فارس فقط همین زبان فارسی است که آن نیز به ما تحمیل شده است. پرسش نباید این باشد که چرا فارس به تورک ها ظلم میکند، بلکه پرسش باید این باشد که چرا باید آزربایجان جنوبی در اشغال ایران باشد؟ جواب این هم ساده است: مگر اشغال را میشود توجیه کرد؟ نه. ایران آزربایجان جنوبی را اشغال کرده و در حال استثمار آن آب و خاک و مردم است و این اشغال باید هرچه زودتر پایان یابد. شنیده میشود اشغالگران فارس و نوچه های آنها آزربایجان را سر ایران مینامند. این خود اهانتی است به ملت شریف آزربایجان جنوبی. این مانند این میماند که عراق در جنگ هشت ساله با فارسستان،آن را اشغال میکرد و سپس صدام حسین فارسستان را سر عراق مینامید. آیا این عوام فریبی و توهین نمیشد؟
برخی از فارسهای ضد توک تداوم اشغال آزربایجان جنوبی را به نفع خود آزربایجان تبلیغ میکنند و میگویند بدین صورت پول نفت مناطق اعراب به آزربایجان نیز سرازیر میشود. نخست اینکه آزربایجان جنوبی نفت و دیگر منابع طبیعی سرشاری دارد که میتواند آزربایجان را در کمترین مدت به یک کشور پیشرفته و قدرتمند تبدیل کند. دوم اینکه، حتی اگر آزربایجان اصلا منابع طبیعی نداشت، باز نیازی به نفت ایران نداشت به خاطر نفت تن به اشغال و استثمار ایران نمیداد. مگر تورک ها نفت و بنزین را مفت دریافت میکنند؟ مگر آن را از حکومت فارس با پول نیمگیرند؟ مگر تورک ها کرامت انسانی و شرف خود را به خاطر نفت فروخته و به اشغال تن میدهند؟ مگر تورکیه نفت دارد که به سرعت در حال پیشرفت و آبادانی است؟ مگر آلمان و فرانسه با نفت اهواز پیشرفت کرده است؟ مگر ژاپن با پول نفت اهواز پیشرفت کرده است؟ اگر قرار باشد اشغال را به دلیل نفت قبول کرد، پس چرا ایران (فارسستان) زیر اشغال عراق نرفت و زیر اشغال عربستان نمیرود؟ آنها که نفت بسیار زیادی دارند

ستارخان و باقر خان به دلیل سادگی و عدم درک عمیق شرایط آن زمان و آینده، به جای آزادی آزربایجان از اشغال ایران، برای مشروطه و اصلاح حکومت ایران جنگیدند و جان دادند. کمتر از دو دهه پس از ستار خان و باقر خان، رهبر کبیر جهان تورک، آتا تورک کبیر به پا خواست و تورکیه را به استقلال و مردم خود را به آزادی رساند. با احترام به مبارزان و قهرمانانی مانند ستار خان و باقر خان، باید اذعان کرد که آنان معصوم نبوده و دچار اشتباهاتی شده اند که نمونه بارز آن مبارزه برای استقلال آزربایجان نبود. باید از تاریخ و اشتباهات گذشته درس گرفت و از تجربیات موفق استفاده کرد. واضح است که تجربه موفق تورکیه و رهبری و درایت منحصر به فرد آتاتورک کبیر میباشد. حال مردم مظلوم آزربایجان جنوبی پس از صده ها زندگی در اسارت و اشغال فارس راه آتاتورک کبیر را در پیش گرفته و به چیزی کمتر از استقلال از اشغال ایران قانع نخواهند شد

مردم تورک آزربایجان جنوبی آزموده را باز نخواهند آزمود. راه یکی است و آن راه آزادی از اشغال فارس و به دست آوردن استقلال و آزادی است

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

وطن و وطن پرستی و هم وطن دوستی چیست؟

حتی برای نیم ساعت هم که شده احساسات کذب ایران پرستی را که فکر و روح ات را به اسارت گرفته است کنار بگذار


وطن و وطن پرستی و هم وطن دوستی چیست؟
چرا باید مردم آزربایجان ایرانی وطن پرست باشند؟
چنگیزاؤزتورک

محدوده های سیاسی-جعرافیایی همه کشورها در طول تاریخ دست خوش تغییرات شده اند و این تغییرات ادامه خواهد یافت. مثلا همین جاییکه ایران نامیده میشود سالیانی نه چندان دور گرجستان و ارمنستان و قزاغستان و تاجیکستان را نیز در بر داشت. آیا ان موقع هم حس وطن پرستی و هم وطن دوستی در ایرانی به آن بزرگی وجود داشت؟ مثلا مردم شیراز و اصفهان به قرقیزستان و تاجیکستان رفته و آنجاها را دیده و عاشق آن سرزمین و مردم شده بودند؟ جواب خیر است. پس چطور جا و مردمیکه را ندیده بودند را دوست داشتند؟ اگر آن موقع هم حس وطن پرستی و هم وطن دوستی وجود داشت٬ آن حس وطن پرستی و هم وطن دوستی به چه دلیل و منطق بود؟ آیا اگر چنان احساساتی وجود داشت٬ به دلیل خود خواهی بر این اساس که کشور پهناوری دارند نبود؟ البته در ان زمانها وسعت هر کشوری به معنای قدرت زیاد آن نیز بود ولی حالا دیگر قدرت نه در وسعت بلکه در تکنولوژی و صنعت است. مثلا کشورهای کوچکی مانند ژاپن و آلمان قدرتمندتر از کشورهای پهناوری مانند ایران و افغانستان و پاکستان هستند. حتی اگر بگوییم وطن و هم وطن دوستی به دلیل احساس قدرت و امنیت کردن بوده٬ آیا باز این احساسی بر آمده از منافع شخصی و استفاده ابزاری از همدیگر نبود؟

چرا مردم آزربایجان باید ایران که شامل استانهای فارس و کرد و لر و بلوچ و عرب...نیز میشود را دوست داشته باشند؟ مگر چند درصد مردم آزربایجان به شهرهای اهواز و لرستان و کردستان مسافرت کرده و عاشق مردم و خاک آنجاها شده اند؟ همه موافق هستیم که اکثر مردم آزربایجان (و مردم دیگر ملل در ایران) بیشتر شهر و روستاهای ایران را ندیده اند. چطور میشود مردم و شهر و روستاهایی را که ندیده و نه رفته ای را دوست داشته باشی؟ آیا این چنین احساس وطن پرستی و هموطن دوستی بی پایه و بی منطق نیست؟ حتی اگر خیلی هم اهل مسافرت باشی٬ مگر در هر مسافرت با چند نفر حرف میزنی و آنها را جقدر میتوانی بشناسی و حقیقتا دوست داشته باشی؟ آیا این ممکن نیست که پس از شناخت درست از آشنایی پشیمان هم بشوی؟ آیا برای اینکه این مردم را دوست داشته باشی اینها حتما باید بخشی از ایران باشند؟

آیا هموطن دوستی به دلیل این است که مردم جاییکه وطن میخوانی (ایران) آدمهای خوبی هستند؟ اگر شماری از این آدمهای خوب (مردم آزربایجان) که دوستشان داری بخواهند از ایران جدا شوند٬ باز دوست شان خواهی داشت و از آنها حمایت خواهی کرد و یا آنها را قتل عام خواهی کرد؟ مگر نه این است که انسان باید کسانی را که دوست دارد را برای رسیدن به آرزو و خواستشان حمایت کند؟ اگر بر سر راه آنها قرار بگیری٬ پس ادعای دوستی و عشق تو دروغ نیست؟ شاید فکر بکنی مردمیکه میخواهند سرزمین خود را از ایران جدا کنند همه اشتباه میکنند. آیا به این صورت این مردم را احمق و فریب خورده نمیشماری؟ آیا فکر نمیکنی که تو خود فریب خورده و نادان باشی که در مورد آنها چنین فکر میکنی؟ اگر جدا کردن سرنوشت سیاسی-جعرافیایی مردمی از مردمی دیگر نشان احمقیت و فریب خورگی باشد٬ وجود این همه کشور در دنیا از جمله ایران که بدان افتخار میکنی نشان احمقیت و فریب خوردگی مردم هستند؟ پس همه مردم دنیا احمق و فریب خوده هستند و دنیا باید یک کشور میشد؟ شاید فکر بکنی مردمی که میخواهند سرنوشت سیاسی-جعرافیایی خود را از ایران جدا کنند اشتباه میکنند و به ضرر خودشان است٬ ملل آسیایه میانه که زمانی بخشی از ایران بودند امروز مستقل هستند٬ آیا انها خیلی بدبخت تر از ایران هستند؟ از نظر شما شاید آنها بدبخت باشند٬ ولی فکر نمکینی از اینکه آنها کشور مستقلی دارند احساس شادی و غرور میکنند؟ آیا برای خوشحالی انها خوشحال نیستی؟

نگه داشتن آزربایجان در محدوده سیاسی-جعرافیایی ایران چه ارمغانی برای آزربایجان و مردم آن داشته است؟ قتل عام هزاران نفر از مردم بیگناه آزربایجان جنوبی در سال ۱۹۴۶ به دست فارس. آپارتاید نژادی بر علیه مردم تورک آزربایجان هم در حکومت های پهلوی و هم حکومت فاشیستی فعلی با نقاب اسلامی. کشناندن زبان و فرهنگ تورک آزربایجان به ورطه نابودی. کشیده شدن آزربایجان به ۸ سال جنگ صدام بر سر اهواز که هیچ ربطی به آزربایجان نداشت. تحقیر مردم ترک آزربایجان از طرف فاشیزم فارس و جعل و تعیین هویت فاشیزم فارس به مردم آزربایجان. حالا بیاید در تخیلات خود این بلاهایی که به دلیل بخشی از ایران بودن بر سر آزربایجان و مردم آن آمده است را بر عکس کنیم و فرض کنیم ایران (فارس) موهبت های بیشماری به مردم آزربایجان ارمغان آورده بود. بیاید فرض کنیم که نه ۴۰۰ سال پیش بلکه تا ۴۰ سال پیش ما مردم آزربایجان آذری و یا حتی فارس بودیم. ولی ۴۰ سال پیش بنا به دلایلی تورکی یاد گرفتیم و حال خود را تورک میدانیم و به تورک بودن خود افتخار میکنیم و هیچ میلی هم به دوباره فارس شدن نداریم و این حقیقتی است که مردم آزربایجان در تطاهرات خود با شعار هارای هارای من تورکم با صدایی رسا به گوش همه منکرین هویت تورک آزربایجان رسانده اند. بیایید حتی خصلت و سیاست های ضد تورک شما فارسها و حکومت فارس با نقاب اسلامی یا نقاب کورشی را نادیده بگیریم. با همه این حال اگر مردم آذربایجان بخواهند کشوری مستقل آزربایجان جنوبی داشته باشند٬ شما دوست فارس و فارس پرست٬ بر سر راه مردم آزربایجان میگیری؟ آیا با قرار گرفتن بر سر راه مردم آزربایجان ثابت خواهی کرد که به دروغ ادعا میکردی مردم آزربایجا را دوست داری؟


در طول تاریخ بشریت٬ مرزهای کشورها همواره تغییر کرده و باعث به وجود آمدن کشورهای جدیدی شده اند. البته در گذشته این تغییر مرزها باعث بلعیده شدن برخی کشورها از طرف دیگر کشورها نیز شد ولی با قوانین موجود در دنیا تنها ممکن به وجود آمدن کشورهای جدید بوده و جامعه و قوانین جهانی اجازه بلعیدن کشوری از طرف کشور دیگری را نخواهد داد. آخرین نمونه از کشورهای جدید سودان جنوبی است و به وجود امدن چنین کشورهایی ادامه خواهد داشت٬ بخصوص در خاورمیانه که همزیزستی ملیت های متفاوت در یک محدوده سیاسی-جعرافیایی با تبعیض اقتصادی و نسل کشی فرهنگی همراه است. هیچ سیستم سیاسی و محدوده مرزی٬ در اصل هیچ چیزی در دنیا ابدی نیست. مرزهای جدید و کشورهای جدیدی به وجود خواهند آمد و متعصبین کور به اصطلاح وطن پرست هیچ کاری نخواهند توانست بکنند. تنها کاریکه میشود کرد این است که به جای مبارزه با مردمی که خواستار استقلال برای سرزمین خود هستند٬ با تعصب کور «وطن پرستی» خود مبارزه کرد و به خود و مردم خواستار استقلال هزینه جانی و مالی تحمیل نکرد.

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

جهموری اسلامی انتخابات را تحریم کرد ــ رضا طالبی

تبریز سسی : اعتقاد داشتم که باید انتخابات را تحریم کرد و درآن شرکت ننمود زیرا مشارکت ملی را نشانه مشروعیت حاکمیت می دانستم و اینکه اطاعت پذیری مدنی پایه های حکومت را محکم تر میکند

ولی آیا حکومت جمهوری اسلامی که خود از درون ساختار جامعه و نیازها و خواست های ملی کاملا آگاه هست کی به این موارد اهمیت داده است تا این برای بار دوم باشد.زیرا رژیم به خوبی می داند که خواست ملی مخالف با ایدئولوژی و بازخورد حکومتیست و تحریم یا تشریک در انتخابات هیچ فرقی برای حکومت نمی کند اما در بعضی از مقاطع حساس قومی مساله اصلی بازیهای سیاسی نیست و انتخابات یک مساله ابراز وجود شعور مبارزه مدنی با تمام محدودیت های سیاسی در چارچوپی که نطام بسته جمهوری اسلامی در راستای حداقل گرایی دموکراسی باصطلاح اعطا کرده است.لذا من آذربایجانی با تمامی این توصیفات و سبک سنگین کردن نتایج احتمالی باید یک راه را برگزینم یا شرکت یا تحریم؟
 
انتخابات یا انتصاباتی هر طور که ازوازه ها استفاده می کنید اهمیتی ندارد ؛اهمیتی که وجود دارد این است در این سیستم بسته رژیم جمهوری اسلامی هیچ وقت حرکتهای مخالف بدون هیچ زمینه ای قادر به ابراز قدرت نبودند و همیشه کنش های حکومت واکنش هایی را در حرکت ایجاد کرده است به عنوان نمونه همه ما شاهد ابراز قدرت مخالفان جنبش سبز در مساله انتخابات ریاست جمهوری و عصیان حرکت ملی آذربایجان در مساله روزنامه ایران بودیم.باید پذیرفت محرک منفی حکومت همیشه تولید بازخورد از سوی قشر وسیع معترضین بالقوه جامعه داشته است.حکومت کاملا تسلط بر کنترل افکار مخالف را  دارد شاید بهتر بگوییم بعضا خود این افکارا نیز تولید میکند و حکومت خود اپوریسیون خود است.انتخابات ریاست جمهوری 1388 پروزه ای بود تا حکومت جمهوری اسلامی با تلقین تقلب در انتخابات مخالفان اصلاح طلب را براحتی کنترل و حبس نماید و کسانی را که طبق همان سیاست قصاص وار( یعنی حتما باید فعلی صورت گیرد تا مجازاتی باشد) بدون انجام فعل نمی توانست سرکوب کند در اختیار خود گیرد و پروسه بقای خود را افزایش دهد؛ براحتی محبوس کند.موسوی و کروبی و شکستن تابوی خامنه ای همش نتیجه ای چندین سال تیم برنامه نویس دولت در سایه بود تا بتوانند مهره چینی های خود را بدون هیچ اعتراضی انجام دهند؛با یک حرکت برنامه ریزی شده و هوشمندانه اصلاح طلبان و هم جناح خامنه ای بایکوت شد و فرزندی که در موسسه رویان سیاسی حکومت در سایه تولید شده بود پا به عرصه وجود گذاشت و براحتی خط فکری اپوزیسیون نیز تغییر و به سمت اصلاح طلبی نه تنکیر کلی ساختار سیاسی رژیم  سوق پیدا کرد.انفعال در اپوزیسیون که تبدیل به فراکسیونی در تبعید و  کوچه بازاری  که در کرسی های نامرئی مجلس رژیم نشسته اند،سوپاپهای اطمینان که بصورت مداوم نامه از مخوف ترین زندانهایی ایران که نفس کشیدن هم کنترل می شود معجزه وار می فرستند و تامین امکانات رفاهی برای قشر اصلاح طلب بصورت تبعیض آمیز در زندانهای رژِیم و ترویج شعارهای وحدت گرا که رژیم خواهان پراکندگی و عدم اتفاق اپوزیسیون هست همه و همه از یک سیاست بلند مدت وهوشمندانه خبر میدهد.
سیاست تحریم انتخابات تا کنون نتیجه ای نداده است همانطور که تشریک در آن ثمره ای نداشته است (جز هاشمی!)
در حالیکه هم اکنون قریب به اتفاق احزاب اپوزیسیون و اصلاح طلبان انتخابات را تحریم کردند هنوز احزاب حرکت ملی آذربایجان سیاست یکدستی نداشته و یا مواضع خودرا اعلام نکرده اند.احزاب اپوزیسیون چنان وانمود میکند که قبل از انتخابات مبارزات کلانی انجام داده و تاثیر گذار بر مردم بوده اند که اکنون در هنگام انتخابات نیز باشند.البته اگر جریان سبز موسوی را یک مبارزه خودجوش تلقی کنیم و نخواهیم بگوییم که خود حکومت این سوپاپ را بازکرد زیرا از انفجار خواست ملی میترسید و سیاست گذاران مکار رژیم به این نتیجه رسیدند که سبز را تداعی تفکر مبارزاتی تشیع را با توجه به تعلقات مذهبی جامعه دارد ترویج دهند و این شوق مردم را براحتی خالی کرده و بعد خود عمدا و علنا تجاوزات و تعدیات و شکنجه های جسمی و روحی را اعلام کنند تا ملت ترسیده و مبارزه نکنند و سبب شد تمامی احزاب اپوزیسیون بالاجبار تفکر حاکم سبز را پذیرفته و به نوعی در این جریان حل شوند و وحدت فکری اپوزیسیون بطور کلی کار حکومت جهت سرکوب و بزرگ جلوه دادن خود بهینه تر شود.
 اگر فلش بکی به گذشته بزنیم مشاهده میکینم که مردم آذربایجان و حرکت ملی تجربه ای نیم بند در سال 1999 در مساله انتخابات مجلس در زمان ثبت نام دکتر محمود علی چهرگانی داشتند واکنشی که سبب شد موجی نو در ساختار حرکت ایجاد شده و اعتراضات وسیعی علیه حکومت به میدان نمایان شود.تفاوت های اقلیمی و قومی و فرهنگی در ساختار مرزهای ایران ثبت شده است که تمامی اقوام از یک سیاست واحد در قبال رژیم برخوردار نباشد.عدم شناخت اپوزیسیون علی الخصوص اپوزیسیون غیر آذربایجانی از حرکت و خواستهای ملی ملت آذربایجان و ناآشنایی با حساسیت های ملی مردم منطقه و تاثیر گذاری شدید تفکرات احزاب کرد بر روی اپوزیسیون و سوق دادن مخالفین به ایرانگرایی و یکسان سازی قومی با اینکه به عینه این احزاب کرد با آن مخالفند و فقط در ظاهر جهت مشروعیت سیاسی خود در بین احزاب اپوزیسون در جهت حفظ وجهه و تامین قدرتهای معنوی و منابع مالی برای خود جهت سرکوب حرکت آذربایجان با نام های باصطلاح نژادپرستی و پان تورکی به جهت هم پوشانی جامعه هدفشان در برخی نقتط حساس به این سیاست دوگانگی روی اوردند.خود حکومت به خوبی از این مسائل آگاه است و خود به  طور غیر مستقیم و با جدیت ترویج تحریم میکند زیرا میداند که در صورت عدم تحریم انتخابات از سوی احزاب مخالف به یقین افراد شاخصی از بین آنان شرکت کرده و بیشترآنان یا رد صلاحیت شده و یا با ذهنیت تقلبی که در ذهن مردم ایجاد شده است دوباره شبهه انتخابات 1388  ریاست جمهوری در بین ملت ایجاد شده و این دفعه قادر به کنترل آن نخواهند بود لذا هرچه بیشتر بر طبل تحریم میکوبد زیرا همه ما میدانیم چه کسی شرکت کند یا نکند حکومت کار خودرا انجام خواهد داد و آنکه را دوست میدارد بر کرسی خانه ملت(دولت) خواهد نشاند و چه با ایجاد ترس در بین قشری که به نوعی شاغل اداری و یا به هرنحوی وابستگی مالی به حکومت دارند همانطوری که قشر جوان فقیر جامعه را با استخدامات در ارتش و آموزش پرورش با حقوق کم وابسته به خود کرده و یا قشر اندکی در اطلاعات و سپاه و بازار که متملقانه شرکت خواهند کرد ،آنان را به پای صندوقهای کذایی انتصابات خواهد کشاند.
حال اینجا این بحث پیش می آید که اگر فردی از حرکت ملی  آذربایجان و یا نزدیک به خواستهای مطروحی که قادر به ابراز در فضای بسته سیاسی ایران می باشد اعلام کاندیداتوری کرد جدای از اینکه در رابطه با صلاحیت و یا عدم صلاحیت آن بحث کنیم ؛آن موقع چه باید کرد !آیا باید با وقوف بر عدم مشروعیت حکومت و اینکه تا حال شرکت در انتخابات چه ثمری بر حرکت ملی آذربایجان داشته است در اتخابات شرکت نکرد و یا با رصد سیاست های کردگرایی در برخی مناطق آذربایجان و تحریک حس ناسیونالیستی بطور هدایت شده صحیح و بغض و عقده های هزاران ساله ملی شرکت کرد؟
در جریان انتخابات ریاست جمهوری ای که مهندس مهرعلیزاده درآن شرکت کرد و یک شبه آذربایجان دوست شدو البته رای قابل قبولی در سطح مهرعلیزادگی گرفت حرکت ملی یا اشتباه کرد و یا تنبلی زیرا موقعیت ایجاد شده بود حال مهرعلیزاده باشد یا دیگری .چه ولایت مدار باشد چه اصلاح طلب چه ملی مذهبی فرقی چه پاسدار و چه یک فعال ملی فرقی نمی کند(البته وابستگی به حرکت ملی امتیاز را دوبل میکند و این در حالیست که حکومت اجازه مانور و صلاحیت به یک فرد کاملا ملی آذربایجانی نمیدهد و نخواهد داد) باید فرصت را غنیمت میشمارد و منیت و وجود خود را به عرصه اجبار می کرد بطوریکه خود کاندیدا به سمت حرکت ملی با وقوف نفوذ آن بر روی قشر تحصیل کرده جامعه آذربایجانی  سوق می یافت که متاسفانه بازخورد مناسبی دریافت نکرد؛این بدان معنا نیست که مردم آذرباجان از شعارات ناسیونالیستی اشباع شده اند بلکه عدم شناخت صحیح متقابل مردم و حرکات از همدیگر بود که همانند دو پازل از یک جنس اما از دو جورچین متفوت چفت نمی شدند در یک زمانی که البته دیر برای حرکات ناسونالیستی بود بهم رسیده بودند.اما امروزه این پازل ها قابل اتصال بهم هستند و همدیگر را جهت جفت شدن صیقل داده اند.مساله دریاچه اورمیه و سکوت کردان در مورد آن و ابراز برتری دموسترینیشینی حرکت ملی اذربایجان,و عدم تطابق مذهبی اکراد با حکومت در ظاهر به علت حمایت  نا محسوس  غرب(در حالیکه غرب حرکت ملی اذرباجان را به جهت اینکه آینده یک اتحاد ترک در از تراکیا تا خزر را پی ریزی میکند نمی پسندد) ,خود پوان های مثبتی هستند البته بالقوه که اگر بتوانیم با سیاست درست زیرساختی به خدمت بگیریم مفید خواهند بود.
هم اکنون نیز حرکت ملی آذربایجان با استفاده از مهره ای که امروزه بنام اعلمی و یا فرد دیگری  می باشد میتواند یک دوره جدید جهت ابراز اعتراض خود و شعله ور کردن احساسات مردمی ایجاد کند ,دوری گزیدن و طرد مهره های سیاسی تاثر گذار و برخورد منفی مآبانه باآنان  با عدم نگرش به اینکه تغییر دهندگان هر حکومتی از داخل ان حکومت برخاسته اند نه از کره ماه,زیرا اکراد به برتری قاطع خود در کردستان واقفند و با سیاست دوگانه تحریم از سوی احزابی مانند کومله و سکوت مانند دموکرات توپ را به میدان مردم خود میاندازند که انان نیز با توجه به سیستم عشیره ای هیچ وقت تحریم موثر را عملی نکرده اند عملیست زیرکانه از سوی انان که از یک سو خودرا همسو با اپوزیسیون نشان دهند و از سویی دیگر رای را در مناطق ترک نشین نصیب خود کنند. و با یک تیر دو نشان بزنند از سوی حرکت ملی اذرباجان را مخالف با سلسله باصطلاح در ظاهر متحد اپوزیسیون نشان دهند از سویی دیگر آرا رابه نفع خود تمام کنند.البته این در مناطق جنوبی آذربایجان غربی مساله ایست که حساسیت مشارکتی بالایی را می طلبد.
البته اعلمی در انتخابات ریاست جمهوری و رد صلاحیتش پشتوانه ملی اذربایجان را نداشت که خود نیز مقصر است زیرا هنوز نتوانسته با شیزوفرنی اصلاح طلبی و ملی گرایی آذربایجانی کنار بیاید و هنوز که هنوز است با این پارادوکس مجادله و زندگی می کند که صد البته ساپورت سیاسی فعالین حرکت ملی در جهت رها شدن چنین اشخاصی که متاسفانه طرد و یا به حال خود رها شده اند موثر خواهد بود.
 اگر اشخاصی مانند اعلمی ها رد صلاحیت شوند که تمام است و انتخابات تحریم و پتانسیل اعتراضی هم درآن موقع به حد قوی ای نیست که هزینه داده شود ولی اگر بالعکس  حکومت جمهوری اسلامی اگر ببیند نتوانسته است با مساله ای بنام تراختورسازی حرکت  ملی آذربایجان را کنترل کند که مردم بیایند در استادیوم شعار بدهند و خودرا تخلیه کنند و همانند زود پز بخارش را دربیاورد و یا با آزادیهای بسیار ریز و مقطعی موسقیایی حرکت را به سمت قانع کردن نیازهای خود در راستای امور کوچک فرهنگی سوق دهد و  سعی کند وبخواهد پروژه موسوی را برای ملت آذربایجان اجرا کند فرصت مناسبی برای فعالین جنبش ملی اذربایجان خواهد بود که البته با توجه به قرینه های تاریخی گذشته در بازخوردهای حکومتی حرکت ملی استفاده لازم را نموده و اعتراضات خودر اعلی الخصوص با توجه به بحران جدیده دریاچه اورمیه پررنگ تر کند همانطوری که در مساله خرداد 85 شاهد ان بودیم و فقدان یک فرد اکتیو سیاسی حال با هر سیاست فکری ای که باشد بطوری که به عنوان سمبل حرکت انتخاب شود اگر رای هم بیاورد و یا نیاورد که ایکاش نیاورد و کاتالیزوری شود برای حرکت ملی و خود نیز خواهد دید که بالاجبار خواسته یا نخواسته محلول در تفکر ملی خواهد شد نه تنها به ضرر حرکت ملی نیست بلکه محرک و تقویت کننده آن هم خواهد بود.
لذا ما دو راه آشکار پیش رو داریم یا شرکت در انتخابات؛ ابزار قراردادن ایکس یا ایگرگی برای اعتراضات  که در هرصورتی چه پیروزی انتخاباتی و چه شکست منافع بسیاری برای ما و دمیده شدن یک روح تازه در حرکت خواهد داشت و یا عدم شرکت همسویی با اپوزیسسون ؛واگذاری مناطق حساس آذربایجان غربی به اکراد و موجه جلوه دادن اکراد در تکبیر نقشه خیالی کردستان بزرگ و انفعالی که هم اکنون تمامی احزاب مخالف رژیم به این اپیدمی دچارند.
حال باید برگزینیم فرصتی نداریم  زیرا جمهوری اسلامی چیزی را بیشتر از تحریم برای ثبات خود بیشتر نمی پسندد.
بیاندیشیم
رضا طالبی

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

نگاه مختصری به جنایات ارامنه وجیلوهادرغرب آزربایجان وورودارتش عثمانی جهت یاری رساندن به مردم مسلمان آزربایجان

رضاطالبی
 جیلوهادرجنگ جهانی اول به طرفداری روسیه به مقابل بادولت عثمانی برخاستندوشکست خوردندبه سوی ایران متواری گردیده ودرشهرهاوروستاهای غرب آزربایجان ازجمله اورمیه،خوی وسلماس اقامت گزیدند.مردم شریف این خطه نیز این مهمانان ناخوانده رابامهربانی پذیرفتند.ولی پس ازچندی انگلیسی هااین پناهندگان راهمراه باارامنه فراری ازقفقاز(به رهبری آندرانیک)وآسوری هاوارمنی های وبومی مسلح کرده وخواستنددرغرب آزربایجان،یک حکومت مسیحی تشکیل دهند.ایده تشکیل چنین حکومتی به قیمت نسل کشی مسلمانان این دیاربه فرجام میرسید.اردوی مسلح مسیحیان درماه مارس)اسفنادسال1296)درروز چهارشنبه سوری،درشهراورمیه ودراردیبهشت ماه سال1297درسلماس وکهنه شهربیش از130هزارنفرارازمسلمانان این منطقه رابه طورفجیعی کشتندومی رفت که هدف شوم این جنایتکاران تحقق یابد،ولی باآمدن ارتش عثمانی این نقشه شوم نیزناکام ماند.احمدکسروی تبریزی حوادث خونین اورمیه رادرکتاب تاریخ 18سال آزربایجان این چنین توصیف می کند"درست33روزازاول دعواگذشته اهالی شهرتوی خانه ها باهزاران مصائب ازبی آذوقگی ونا امنی وفقدان خویشاوندونزدیکان خزیده وازهیچ جاخبرنداشته یکدفعه صبح روزچهارشنبه آخرسال که درهمه ولایات ایران جشن وسروراست لگام گسیختگان جیلوبه محلات روآورده ومسیحی آن دیگرنیز که پی بهانه می گشتندتاجیلوهاداخل خانه ها شده ودرهاراشکسته پشت بامهاراگرفته وبی آنکه ازکسی مقاومت ببینددختران خردسال وبچه ها ومردان وزنان رادراطاقهاودهلیزهاپشت بامهاهدف گلوله نمودندواقعاامروزمصیبت عظیمی بود،نه پناهگاهی،نه مفری،همینکه اهالی این دربندازکوچه هایاازپشت بامهابه آن دربندفرار میکردندپس ازده دقیقه مسیحیان همان دربندرامیگرفتندواینهارادرآنجایکجامی کشتند"البته میرزاقاسم خان امین الشرع درکتاب خوددرموردورودارتش عثمانی ومقابله باجنایات آسوری مینویسد"خلاصه کلام اردوی ترکان به فاصله چندروزازوان حرکت وبااستعدادومهمات لشکری وتوپخانه واردخوی گردیدودل اهالی راازپیچ وتاب وقلع واضطراب برهانیدند.عجبتراینکه به مجردوصول لشکرترک ایدهم الله تعالی-گویاخون درعروق حضرات مسیحی هامنجمدگردیدوشریان اجسام ایشان دیگرازکاربیفتادکه بعدازآن به کلی ازخیال هجوم آوری به خوی منصرف گردیده وبراحوال خویش پیچیده شدندودرمقابل دشمن بنای سنگرکندن واستحکامات درست کردن گذاشته،سنگرهای عمیق پیچ درپیچ دردهات ارامنه وخسورآبادکنده بودندکه سواره بااسب درسنگرهاحرکت کرده ودیده نمیشدوبرپشت بامهانیز باستان های محکم به قانون هندسه درست کرده،توپ هاکشیده داشتندوپس ازورودعساکرترکان اگرچه درنخست زدی وخوردی درمیان واقع شده وجنگ مختصری یک روزکردندولی ترکان درآن جنگ چون هنوزبه فراخورحال دشمن استعدادوعده کامل تهیه ناکرده بودند،موقعیت حاصل نکرده وبلکه شکسته بودندوبه تقریریوسف ضیابیک شهبندرمیگفت که مقصودماازاین محاربه فقط استعلام قوه واستعدادطرف مقابل بوده چه بوجه من الوجوه مقدارقوت واستعدادوعده نفوس طرف مقابل برمامعلوم نبوده ولذا خواستیم که قوه دفاعیه ایشان رادانسته وبه اندازه قوه ایشان مانیز قوه استعدادجلب نماییم لاجرم بعدازاین محاربه دیگراقدامی نکرده واتصالا عسکروتوپ های بزرگ بزرگ ازوان حمل کرده به جانب سلماس همب بردندتاآنگاه که موعدجنگ رسیددرظرف چندساعتی مسیحی هارامتفرق وفراری نمودند"ازاشخاصی که دراردوی ایشان دربالای شکریازی حاضربودشنفتم حکایت میکردکه"حضرات ازبالای شکریازی تابالای شهرقریب یکصدوهفتادتوپ وسرآلیوز(مسترالیوز)کشیده بودندوبرسرهرقله ای وبلندی درمابین توپ هاکشیده داشتندودرتمامی این مسافت عسکربه فاصله قلیلی سنگرکنده،درکمین نشسته بودند.می گفت ازبامدادآن روز که شروع به جنگ گردیدبه این معنی که نصاری وارامنه ازهفت محل که دهات ایشان است اتراق داشتندوترکان یک مرتبه بنای آتش فشانی کردنی وتوپ هارابه هفت ده ببستندوازاین طرف هم پیاده نظام هجوم کردندهوایکپارچه ازآتش شده بودبه حیثی که دیگردشمن ممکن نمیکردکه درسنگرحرکتی یاتیراندازی بنمایدبه فاصله دوسه ساعت همه ارامنه ونصاری ازدهات خودبیرون ریخته مانندگله ای که گرگ برآنهاحمله کرده باشدازمحال خودبه صحراریخته وروبه اورمیه فرارکردندزیراکه ترکان همه جانب اورمیه رادرمحاصره بازگذارده بودندوهکذادرهرجنگی گویابه جهت دشمن راه گریزی می گذاشتندوازچهارطرف محصورنمی کردندچنانچه تمامی جماعت مسیحی یک مرتبه شکست یافته روبه اورمیه بااهل وعیال دراین جنگ که باارامنه ونصاری اتفاق بیفتادشحاعت وشهامتی ودلیری وجسارتی نشان داده بودندکه ازیادهافراموش وازتاریخ محو نخواهدبودوشایان همه قسم تعریف وتمجیدمی باشد"
ازآن جمله عدهای ازعساکردربالای قریه شکریازی سنگرکنده بودندکه روزی جمعی کثیرازفدائیان ونصاری برآن سنگرهجوم کرده وازمیان دره وسیلی می آیندکه ازدورمشهودنمیشدندتاآنگاه که نزدیکی سنگررسیده یک مرتبه هجوم می نمایندوهرچندبه تیرگلوله کشته می شدند،اعتنا نکرده،جدوکدشان بردخول سنگرترکان بوده که آنهاراازسنگربرخیزانندباوجوداین حمله صائل وتهاجم هایل بازلشکرجنگی ترک ازپیش برنخاسته وچون دیدندکه دشمن دیگرازمحل تیراندازی گذشت،یکباره بانیزه های تفنگ برآنهاحمله کرده وایشان راسوراخ سوراخ کرده وعقب می نشاندندوجمعی راکشته،بقیه رادوان دوان تانزدیکی ده خودشان تعقیب کرده،آنگاه بر می گردند.
ومخصوصااین جماعت درجنگ بانیزه تفنگ مهارتی کامل وشجاعتی داشتند.این بنده ازقول اسماعیل آقاشنیدم می گفت:گاهی که من سرراه رابرارامنه وان بسته وجمعی ازایشان رادرمیان دره قطورهدف تیرتفنگ نمودم آن کشته هاراکه مشاهده کردیم،غالبا بادسنگی تفنگ مجروح شده بودندومعلوم بودکه ازضرب نیزه پیچ تفنگ عسکرکم کسی ازایشان مانده بودکه زخم نخورده وبدنش راسوراخ نکرده باشد.
خلاصه کلام:عمومی ارامنه ونصاری تحمل حملات مردانه ترکان رانیاورده وازجولگه سلماس فرارکرده،دراورمیه اتراق نموده وعسکرعثمانی هم تاقله کریو قوشچی که کریوه بسیارسختی استرفته ودرآن قله جماعت ارامنه ونصاری سنگرکرده وترک ها هم درمیان کدوک(گردانه)نشسته،مشغول زدوخوردبودندودراین بین محاربات ومضاربات بسیارفقره فقره خیلی اتفاق افتاده بودومابقی اردوی عثمانی هادرتبریزوخوی وسلماس اقامت کرده وبامردم به طریق مهربانی رفتارهمی کردندودرهریک ازاین شهرهامجلسی به اسم اتحاداسلام تشکیل داده ومردم راعمومابه اتحادودوستی دعوت می کردندوبه جهت آن مجلس مقدس هیئت رئیسهای انتخاب نمودندوچون این بنده داخل ادارات وتشکیلات نشده بودم لاجرم حقیرراحسب الخواهش جماعت هم ازاجزای آن مجلس انتخاب نمودندوکسی رابدون بلیط داخل آن مجلس اتحادنمی کردندوبیدق های آن مجلس راهم مرکب ازشیروخورشیدوماه وستاره قرارداده بودند.
ونیزالیان پاشاقمانداراردوی ششم باجماعت کافیه برسراورمیه هجوم کرده ومسیحی هاراازجلو برداشته ودرمدت قلیلی شهراورمیه واطراف آن رانیزازارامنه ونصاری تخلیه کرده وعموم مسیحیان به جانب موصل وبغدادرهسپارشدندوازممالک محروسه ایران بالتمام خارج گردیدندولیکن هنوزنصاری سلماس تازه فرارکرده بودندوهنوزروزسیم شکست ایشان بودکه قضیه هجوم ارامنه به جانب خوی وسلماس به همراهی انتریانک(آندرانیک)که پادشاه ارامنه بودواقع گردید"
حاج غلامحسین یزدانی دردستنوشته هایی بنام"خازرات زندگانی من ووقایع تاریخ منطقه"که به همت فرزندگرامیشف.یزدانی جمع آوری شده ونمونه هایی ازآن به همت مقدس یزدانی فرزندش ودکترصدیاروظیفه درشماره های55-56-57نشریه خداافرین چاپ شده است به این جنایتهااشاره داردکه نمونه ای ازآن رابرای آشنایی باجنایات آشوریان درآزربایجان ذکرمی نمایم:
"...اکرادازهرطرف مارشیمون وهمراهانش راگلوله باران کردندمارشیمون وهمراهانش به قتل رسیدندبه جز3نفرکه توانستندبگریزندبه خسروآبادخبربردنداکرادشروع به لخت کردن جنازه ها کردندنیم ساعتی طول نکشیدکه تمامی جنازه هالخت شدند......جیلوهاواردکهنه شهر(تازه شهرکنونی سلماس)شدندآنهاوحشی ترین وجنگی ترین مردمان بودند..اول بازارودکانین راآتش زدند..قوم جیلوی وحشی وحشی ترازآنهاارامنه ترکیه واردشهرشدند...لوله تفنگ رابرروی مردم میگرفتندومیگفتندپول پول وپس ازلخت کردن آنهارامیکشتند.بیچاره کربلای حسن آقابه یکی ازجیلوهاگفت که من اینجاپول ندارم.شمامرابااین بپه هاببریدپیش مادراینهاوآنجاپول هستمن به شمابدهم واوقبول کردومارابرددرراه چندنفرخواستندپدربزرگ مارابکشندکه آن جیلو نگذاشت درکوچه هاجنازه هاروی هم انباشته شده بودودربعضی جاهابه ناچارازروی اجسادردمیشدیم.بالاخره بادشواری مارانزدمادرومادربزرگ رسانیددرهمانجا پنجاه توام پول که درجیب من گذاشته بوددرآوردبه اودادچندقدمی دورشده بودکه دوباره برگشت پدربزرگم راشهیدکرد..دسته دسته جیلوهاوارداتاقهامیشدندوگاهی به روی مردم شلیک میکردند....کشتارتاعصرآنروزادامه داشت....دختران ونوعروسان به روی خودشان زغال میمالیدندکه خودشان راازشرارامنه وجیلوهاحفظ نمایندوبااین حال بازجوانانشان میآمدندوبعضی دخترهارامیبردندوچه فجایعی به بارمی آوردندپیرمردهاوقتی این صحنه ها رامیدیدندگریه میکردندوبهسروصورت خودمیکوبیدنددرایران آنزمان دولت نبودوملت بی صاحب بودوولیعهدبی ناموس درتبریزحکومت میکردولی ناموس مردم دردست قوم جیلوارامنه لکه دارمیشد....اسران رابه قلعه سریردندازمیان دیلمقان میگذشتیم دکانین راآتش زده بودندوشهردرهم وبرهم وکسی 1یدانبودوکاملامخروبه...تمامی اسرارادریالقیزآباداستراحت دادندوخودبرگشتندواسراآزادانه تاشب درآنجاماندند"
یزدانی درجایی دیگرمینویسد"...آندرانیک بادوهزارقوای ارمنی ازجلفاگذشتن وبه طرف خوی هجوم آورددرسرراه به هرده که میرسیدندقتل وغارت وکشت وکشتارمیکردند.اهالی دهات دسته دسته به خوی پناه آوردند.قوای آندرانیک گویاباجیلوهاوارامنه سلماس تماس گرفته قرارشده بودآنهاازآن طرف بیاینداول خوی بعدسایرشهرهای آزربایجان رااشغال کنند.خوی نیزماننددیلمقان دورهادوربند(حصار)داشت ودروازه های متعددی داشت.منزل مانیزنزدیک جلفابود.ارامنه به یک فرسخی خوی رسیدند.قریب شصت نفرسربازترک درخوی بودند.دروازه هارابستند.قوای ارامنه بلافاصله به جلوی بندرهارسیدند.جنگ باشدت تمام درگرفت وسایراهالی که اسلحه داشتندازبندرهاشلیک میکردند.اهالی خوی ازرسانیدن آب وغذابه جنگ جویان دریغ نمی کردند.فرمانده ترکهامردم رادلداری میدادومی گفت هرگاه شش ساعت استقامت نماییم قوای ماخواهدرسید.طولی نکشیدکه ازکوه غضنفرترکهاباتوپ شلیک کردندوقوای ارامنه راپراکنده ساختند.بعدهاسواره وپیاده نظام ترکهارسیدندوارامن(ارامنه)راتاورودارس تعقیب کردندواکثرآنهاراکشتند......ارامنه ای که همیشه به فکرتصرف قسمتی ازخاک آزربایجان رادرسرمیپروراندند.ازجلفاواردایران بشوندوبه قوای جیلوهابپیوندند.اگرآنروزقوای عثمانی بدادمانرسیده بودالان هم قسمتی ازآزربایجان درتصرف ارامنه بود...."
برگرفته ازکتاب1915(بانگرشی بر8قرن تاریخ پرتنش اسلام  وارامنه ونسل کشی مسلمانان

فدرالیسم، راه ورود دموکراسی به ایران؟

فدرالیسم، راه ورود دموکراسی به ایران؟
 همه ی مردم را بعضی مواقع می توان فریفت و بعضی از مردم را برای همه ی عمر، لیکن نمی توان همه ی مردم را برای همه ی عمر فریب داد."
ملت ایران، یکپارچگی اقوام ایرانی، ما همه ایرانی هستیم و... چند بار این سخنان را دیده و شنیده ایم؟ چند بار فریب این سخنان به ظاهر دموکراتیک را خورده ایم؟ چند بار خواستار حقوق ملی شده و پاسخی نگرفته ایم؟ زمانی که صحبت از حقوق ملی می شود، تنها پاسخی که می دهند اولویت دموکراسی است. اول دموکراسی، بعد حقوق ملی! دم زدن از دموکراسی برای بسیاری تنها نقابی شده که می خواهند به هر نحوی قدرت غالب باشند؛ در حالی که الفبای دموکراسی را نمی دانند و حقوق بشری را نمی شناسند.
نگارنده در پی این است که نخست تعریفی از دموکراسی و فدرالیسم ارائه دهد و سپس به بررسی فدرالیسم در ایران بپردازد.
دموکراسی
دموکراسی یک روش حکومت برای مدیریت کم خطا بر مردم صاحب حق است که در آن اکثریت مردم با حفظ حقوق اقلیت حکومت می کنند. اگر در یک دموکراسی، قانونگذاری دقیق برای توازن قوای سیاسی صورت نگیرد به گونه ای که حقوق اقلیت ها و سهم شان از قدرت سیاسی در نظر گرفته نشود یک گروه خاص ممکن است بتواند قدرت و امکانات زیادی را در اختیار گرفته و به اساس دموکراتیک نظام لطمه بزند. از حکومت اکثریت به عنوان پارامتر اصلی و متمایز کننده ی دموکراسی نام برده می شود اما در صورت عدم وجود تضمین های قانونی و اجتماعی ممکن است حقوق اقلیت ها نقض گردد که در این صورت به نظام تبدیل به نوعی دیکتاتوری می شود که به دیکتاتوری اکثریت معروف است و حتی ممکن است در صورت آماده بودن شرایط به رژیم فاشیستی مبدل شود. «دموکراسی هرگز حکومت مردم نبوده و نمی تواند باشد و نباید که باشد. این خطر ناک است، به مردم و به ویژه به کودکان بیاموزیم که دموکراسی به معنای حکومت مردم است، حکومت عموم که حقیقت ندارد و وقتی فرد از واقعیت مساله آگاه شود احساس می کند فریب خورده است و این احساس می تواند حتی به تروریسم و خشونت بیانجامد. در واقع دموکراسی یعنی حکومت قانون و اجتناب از استبداد، اما حکومت قانون بدون نهادهای قضاوت مردم دموکراسی نیست." اسپینوزا نیز می نویسد: "در این حکومت – دموکراسی - هر کسی حاضر است که دولت بر اعمال او نظارت کند ولی اجازه نمی دهد که دولت بر افکار و اندیشه او مسلط شود، چون افراد یکسان فکر نمی کنند رای اکثریت در اعمال و نه افکار قدرت قانونی پیدا می کند."
در حالت کلی دموکراسی به معنای اعمال رای اکثریت و نه حکومت مردم صحیح تر به نظر می رسد. چون نمایندگان سیاسی با آراء مردم انتخاب می شوند و واضح است نمایندگانی به عرصه ی قدرت سیاسی راه می یابند که اکثریت خواستار آن باشند و این تقریبا به معنای آن است که خواسته های اقلیت هیچ گاه تحقق نمی یابد و این پیش نیاز روی کار آمدن یک حکومت دیکتاتوری پشت پرده ی دموکراسی خواهد بود. جز آن که هیچ گاه اقلیت و اکثریتی وجود نداشته باشد!
امروزه بسیاری از کشورها و خصوصا جوامع غربی به حاکمیت دموکراسی در جوامع خود می بالند اما آیا آنها واقعا به دموکراسی حقیقی دست یافته اند؟
فدرالیسم
فدرالیسم نظام سیاسی ویژه ای است که به موجب آن در کنار یک حکومت مرکزی چند حکومت منطقه ای و محلی دیگر هم وجود دارد و اقتدار و وظایف دولت میان حکومت مرکزی و حکومت های محلی تقسیم می شود. عموما فدرالیسم را مدلی می دانند برای طراحی نوعی از ساختار سیاسی جامعه، این مدل بنا به ماهیت خود یک مقوله سیاسی - مدیریتی است و برآمده از این منطق است که یک جامعه ی بزرگ وسیع و دارای تنوع فرهنگی را چگونه باید اداره کرد.
به طور خلاصه دو نوع فدرالیسم وجود دارد:
_ فدرالیسم دوال یا دوگانه که در آن هر دو سطح فدرال و ایالتی از استقلال فراوانی برخوردار هستند و در کار همدیگر کمترین دخالت را ندارند.
_ نوع دوم کئوپراتیو یا تعاونی که در آن استقلال هر دو سطح محدود است و هر دو در هم تنیده هستند و در حوزه ی یکدیگر نفوذ دارند و به طرق مختلف به هم وابسته اند.
جان استوارت میل مزیت های سیستم عدم تمرکز دموکراتیک را در شش محور زیر خلاصه می کند:
1. آموزش سیاسی برای عامه ی مردم و بالا رفتن آگاهی های مردم در حوزه ی سیاسی.
2. آموزش در زمینه ی تربیت کادرها و رهبران سیاسی کشور.
3.ثبات سیاسی از طریق مشارکت آحاد مردم در سیاست.
4.تحقق برابری سیاسی از طریق مشارکت سیاسی بیشتر مردم.
5.افزایش پاسخگویی به دلیل سهولت دسترسی مردم به مدیران محلی.
6.افزایش اثر بخشی دولت به خاطر توجه به تحقق هدف های جامعه.
و اما از پیامدها و تبعات استقرار فدرالیسم می توان موارد زیر را نام برد:
- یگانگی در سطح بین المللی: شخصیت حقوقی کشور فدرال دولت مرکزی است نه یکایک دولت های عضو.
- یگانگی در تابعیت: افراد تابعیت دو گانه )ایالتی_فدرال( خواهند داشت. اما از نگاه خارجیان تابعیت فدرال پذیرفته می شود. مثلا اگر در ایران سیستم فدرالی اجرا شود و آذربایجان یکی از ایالت ها باشد شخص با تابعیت آذربایجانی - ایرانی، در خارج از مرز های ایران فقط با تابعیت ایرانی به رسمیت شناخته خواهد شد.
- یگانگی در سرزمین: کلیه ی ساکنان کشور فدرال یک سرزمین واحد خواهند داشت که نام فدرال آن در سطح بین المللی شناخته می شود.
- یگانگی سیاسی: قانونگذاری جنبه ی ملی دارد نه ایالتی.قانون اساسی فدرال، دولت مرکزی را به طور کامل صاحب حاکمیت سیاسی می داند.
امروزه می توان از کشورهای آمریکا و سوئیس نام برد که با سیستم فدرالی اداره می شوند. کانادا بعد از آمریکا و سوئیس از قدیمیترین کشورهای دارای سیستم فدرال در جهان است. کانادا برخلاف این دو کشور هیچ گاه جنگ داخلی عمده ای نداشت و به سیستم فدرالی بر اساس تاکید بر تساهل و سازگاری دو طرف دست یافته است.
اما نکته ی حائز اهمیت این است که توجه به آمار کشورهایی که در آنها سیستم فدرالی حاکم است شاید شخص را به این نتیجه برساند که که با استقرار سیستم دولتی غیرمتمرکز است که دموکراسی در این جوامع حاکم شده است. اما این تفکر اشتباه است و فدرالیسم لزوما به معنای دموکراسی نیست. کشورهای فدرال سوئیس و آلمان در دوران فئودالیسم به وجود آمده اند. در سوئیس دموکراسی بیش از 500 سال بعد از ایجاد این کشور برقرار شده است. در تعداد زیادی از کشورهای فدرال آسیایی و آفریقایی هنوز هم دموکراسی وجود ندارد. نیجریه که از اتحاد 36 ایل و طایفه به وجود آمده و به صورت فدرال اداره می شود دهها سال دیکتاتورهای نظامی بر آن حکومت کرده اند. حتی در میان دموکراسیهای غربی هم کشورهای فدرال، دموکراتیک تر از کشورهای غیرفدرال نیستند. کشور فدرال سوئیس آخرین کشور اروپایی بود که در سال 1971 به زنان حق رای داد. این عقیده هنوز وجود دارد که تمرکز به معنای دیکتاتوری و یا حداقل کمبود دموکراسی است. در نتیجه از میان بردن تمرکز از اهداف دموکراسی قلمداد می شود. در حالی که نه تمرکز لزوما به معنای دیکتاتوری است و نه عدم تمرکز به معنای دموکراسی.
موافقت یا مخالفت با سیستم فدرال در ایران
راه حل پیشنهادی فدرالیسم در ایران که از سوی بسیاری از روشنفکران سیاسی داخل و خارج کشور مطرح شده، تا مسیری باشد برای دستیابی به دموکراسی در ایران، موافقتها و مخالفتهای زیادی به دنبال داشته است. مخالفتها از سوی تشکلات و احزاب مرکزگرا و عموما با صبغه ی پان ایرانیستی، و موافقتها از سوی ملل و اقوام غیرفارس صورت گرفته است. «پان ایرانیست» به این دلیل استفاده می شود که اغلب این احزاب و گروهها قائل به حفظ تمامیت ارضی کشور ایران به هر قیمتی هستند، و البته ظاهرا از آن جهت، که بسیاری از آنان به دلایل گفته و نگفته و آشکار و پنهان بسیاری عملا در ورطه ی راسیسم فرو رفته اند. در واقع، در پشت نقاب این پان ایرانیسم بسیاری از جریانات مرکزگرا، چیز دیگری خفته است، پان فارسیسم!. آری، پان فارسیسم. آنهایی که می خواهند به هر نحوی شده برتری دروغین قوم فارس بر سایر ملت ها را آن طور که حکومت پهلوی از سرآغاز دیکتاتوری خود شروع کرده، ادامه دهند. آنها که می خواهند کوچکترین اثری از ترک، عرب، کرد و ... به جا نماند و این، راهی جز حکومت دیکتاتوری شوونیسم فارس بر ایران تا نابودی کامل دیگر ملتهای ساکن در این مرز ندارد.
مخالفتهایی که این احزاب با استقرار نظام فدرالی در ایران می کنند بسیار پیش پا افتاده است. آنان برای این که چهره ای قابل قبول و دموکرات به خود بدهند در ابتدا فدرالیسم را راه حلی برای وحدت ملی بیان می کنند و از طرف دیگر سایر ملل و اقوام را از استقرار نظام فدرالی و مشکلات و عواقب آن می ترسانند. و البته، مادام که این راه حل از طرف خود آن ها مطرح شده باشد عامل وحدت ملی و چنان چه از سوی سایر اقوام بیان شود تجزیه طلبی است و دخالت بیگانگان در کار است! در این مورد بیشتر حوادث سالهای 1324 و 1325 را برای همگان مثال می زنند تا شاید درس عبرتی باشد برای دیگران و به خصوص ترکها. حال آنکه حوادث آن سالها آنطور که می گویند نیست. نه دست بیگانه ای در کار و نه ملت ترک ناراضی بود. به گفته ی مرکزگرایان، دولت خودمختار آذربایجان در سال 1324 به رهبری سید جعفر پیشه وری مولود اداره ی روسیه بوده و هیچگاه هم این دولت با استقبال مردمی مواجه نگشته است و آنها همراهی ملت را با خود نداشته اند...
استقرار آن دولت، فقط خواست ملتش بود و بس. چگونه می شود بدون همراهی ملت و بدون جنگ و درگیری، حکومتی کاملا مستقل برپا کرد؟ خلع سلاح تدریجی پادگان ها، تشکیل پارلمان محلی، ارتش محلی، مخالفت با تدریس به زبان فارسی در مدارس و ... بدون همراهی مردم امکان پذیر نیست. اما از آنجا که دولت وقت از این همه استقلال واهمه داشت و می دانست که بهانه ای است برای سایر ملل و اقوام و سرآغازی است برای نابودی دیکتاتوری شوونیسم، ارتش را برای سرکوب دولت خودمختار آذربایجان و کردستان روانه ی منطقه کرد. حکومت شاه در 21 آذر 1325 و دقیقا زمانی که ملت آذربایجان در شور و شادی جشن نخستین سالگرد حکومت خودمختار آذربایجان بودند دستور شلیک را صادر کرد. در نتیجه ی برخورد وحشیانه ای که ارتش با مردم داشت هزاران نفر کشته شدند و تعداد زیادی توسط سربازان رژیم شاه دستگیر گردیدند. علاوه بر این، به خاطر قساوتی که سربازان رژیم شاه علیه مردم آذربایجان و در جستجوی خانه به خانه ی آنها روا داشتند بیش از سیصد هزار تن از مردم خانه و کاشانه ی خود را به سوی مرزهای شمالی کشور ترک گفتند و بسیاری از آنها به ناچار وارد خاک آذربایجان شوروی شدند. و این چنین دولت خودمختار آذربایجان از هم پاشید.
شوونیسم ایرانی سالهاست که بر سایر اقوام و ملتهای داخل ایران حکومت می کند و مشروعیت خود را از سکوت آنها به دست آورده است. اما اکنون که مساله ی فدرالیسم مطرح شده، چاره ی جز نشان دادن چهره ی واقعی خود ندارد. چهره ای که در آن هدفی جز حاکمیت مطلقه را نمی توان دید. وقتی اقوام و ملت های داخل ایران بحث فدرالیسم را مطرح می کنند، روشنفکران مرکزگرا چنین پاسخ می دهند که برداشتهای قومی و مذهبی از فدرالیسم و تمرکز و تاکید بیش از اندازه بر آنها نه پایه و اساس تئوریک دارد و نه الگوهای موجود در جهان چنین چیزی را نشان می دهد. اولا باید پاسخ داد که از قضا وقتی مثالی از الگوهای امتحان پس داده ی خارجی آورده می شود شمایید که آنها را نامتقارن با خصوصیات جغرافیایی و تاریخی ایران قلمداد می کنید و ثانیا و اصلا لب کلامريال اگر تا به حال هم چنین تجربه ای در دنیا وجود نداشته است ما اولین خواهیم بود.
بعضا و در ادامه ی دلایل غیرمتقن این احزاب و گروهها، به قول خودشان حس میهن دوستی مان را تحریک می کنند و با بیان اینکه کوچ گرایی و تغییر دائم محل زندگی از دیرباز از خصایل و ویژگیهای جوامع مختلف ایرانی و مرزنشینان غیور! بوده، دلیل این را فقط و فقط صلح و دوستی و الفت ریشه دار مابین اقوام فارس و غیرفارس دانسته اند. آیا تا به حال مشاهده شده که شخصی مثلا از تهران به بلوچستان کوچ کند و از مرکزنشینی به مرزنشینی غیورمند سرفراز شود!؟ و واقعا هم که چقدر مضحک و به دور از عقل به نظر می رسد اگر باور نداشت که عمده ترین دلیل مهاجرت و کوچنشینی، ناچاری و فقر و تبعیض همه جانبه بوده است. وقتی همه چیز حتی حق شهروندی در مرکز حکومت شوونیستی معنی پیدا می کند چاره ای هم به جز کوچ برای غیرفارس نمی ماند. مطمئن باشید این الفت و دوستی ریشه دار مضحک که تصورش را می کنید جای خود را، متاسفانه، به نفرتی عمیق داده است.
در زیر قسمتی از نوشته ی یکی از مخالفین فدرالیسم در ایران که شاید سخن بسیاری از مرکزگرایان هم به شمار آید، آمده است:
"...افرادش برآمده از قومهای بسیاری می باشد که در آن می زیند و این قومهای بسیار سالیانی بس دراز با زبانها و گویشهای مختلف در کنار هم به عنوان ملت ایران به سر برده اند. ولی قوم گرایان به گونه ای دروغ پردازی می کنند که چنین برداشت شود که در ایران تنها یک قوم اکثریت ستمگر با نام فارس بر چهار قوم آذری، کرد، بلوج و عرب بیداد می کند. در حالی که بسیار قومهای دیگر را به شما نمی آورد. باید دانست که همه ی قومهای ایران زیر ستم جمهوری اسلامی قرار دارند و همه در تلاش برای رسیدن به آزادی می باشند. قوم گرایان برای گمراه کردن ذهنها از "ستم فارس ها" یا "ملت فارس" سخن می رانند که این سخن گزافه ای بیش نیست. زمانی میتوان از ایجاد یک فدرال ایرانی سخن به میان آورد که یک ایران با حکومت متمرکز ملی، دموکراتیک و نیرومند در همه ی عرصه ها به وجود آمده باشد که هر فردش بدون تبعیض با هر اندیشه، دین، جنسیت و قومیت دارای حق شهروندی باشد. آزادی دادن به قومهای ایرانی برای تصمیم گیری در سرنوشت خود که همانا آزادی همه ی ایرانیان است یک چیز است ولی ساختار بخشیدن به فدرالیسم قومی از طریق چند پاره کردن ایران چیز دیگری است که نتیجه ای جز تجزیه و برباد رفتن ایران نخواهد داشت. بی دلیل نیست که همه ی قومگرایان خود را ملتی جداگانه در ایران معرفی می کنند تا نشان دهند ایران کشوری چند ملیتی است و نه دارای قومهای گوناگون تا بتوانند مسیر جداسازی و استقلال را تا پایان به پیش ببرند."
باید گفت: اولا در کدام سرزمین مردمی که بر اساس تخمین نگارنده نیمی از جمعیت کشور را تشکیل می دهند قوم خوانده می شوند؟ این چه گونه چرتکه ای است که این همه آدم را "اقلیت قومی" به حساب می آورد؟! به واقع، یا معنی اکثریت را در این میان نمی دانیم و یا هنوز اندرخم خواندن اعداد کلاس اول ابتدایی مانده ایم .با رویاهای باطل خود سر کنید، که این ملتهایی که قومشان می خوانید دیگر زیر ستم قومی به ظاهر برتر نخواهند رفت. تا قبل از آغاز حکومت پهلوی همه ی اقوام و ملتها بسیار مسالمت آمیز در کنار هم به سر می بردند اما رضا پهلوی با قراردادن اساس حکومت خود بر ملت سازی اجباری و برتری نژادی، توهمات را بدانجا رساند که امروز عده ای از زعمای قوم، حقیقتا بر این باورند که بر سایر ملتها برتری دارند و البته این در نتیجه ی سکوت نابجای غیرفارس زبانان نیز بوده است.
اینکه حقوق شهروندی بسیاری از مردم چه فارس و چه غیرفارس ضایع شده و این در نتیجه ی حکومت جمهوری اسلامی است، کاملا درست، اما همه ی ماجرا این نیست. اگر ما بر این باوریم که باز هم با مرکزگرایان متحد شویم تا ابتداء به ساکن، یک حکومت دموکرات برقرار کنیم و پس از آن حقوق خود را از آن حکومت دموکرات مطالبه نماییم، سخت در اشتباهیم. اشتباهی که نه یک بار و چند بار تجربه اش را ملتهای ساکن ایران چشیده اند. از مشروطه و شهادت ستارخان در تهران تا همین انقلاب 57 مرکزگرایان بدون یاری سایر ملت ها و اقوام هیچگاه نخواهند توانست حکومت دموکراتیک مدنظرشان را در ایران برقرار کنند. چنانچه جنبش سبز نیز نتوانست کاری از پیش ببرد و حتی می شود گفت که وجود چنین جنبشی، متاسفانه، به فراموشی سپرده شده است. البته که یکی از علل عمده ی انزوای این جنبش بیان نکردن صریح حقوق اقوام و ملتهای ایران و عدم جلب رضایت آنان در حمایت بود. تجربه ی 88 نشان داد اظهارات کلی و مبهم در مورد حقوق شهروندی دیگر کسی را قانع نمی کند و کنشگران سیاسی ملل غیرفارس به خوبی دانسته اند بیان کلی از اجرای اصل 15 قانون اساسی ایران تنها ترفندی خواهد بود برای جذب آرای مردم، و نه بیشتر.
یک ملت حق دارد که زبان مادری خودش را بخواند و بنویسد. تحصیل به زبان مادری خواسته ی عمومی ی یک ملت است نه تحصیل زبان مادری. برخی چنان راحت از کنار این مساله می گذرند و چنان آسان پاسخ می دهند که زبان آنقدرها هم مهم نیست، در حالی که خود کاملا آگاهند اگر زبان یک ملت گرفته شود، بی شک نابود خواهد شد.
در طی گفت و گویی که با داریوش همایون در مورد مسایل قومی شده ایشان چنین پاسخ داده اند: "مسایل قومی از سال 2001 و بعد از حمله ی آمریکا به عراق به این درجه طرح شد. من فکر می کنم که این سروصداهای قومی را نباید زیاد جدی گرفت. اکنون گروههای قومی با توجه به رویدادهایی که در خارج از ایران اتفاق افتاده است تبعیضها را در چارچوب زبان مادری خلاصه کرده اند. به نظر من نباید در این دام که "مساله ی ایران" مساله ی قومی است افتاد. مساله ی ایران مساله ی حقوق بشر و دموکراسی است." و ایشان در مورد راه حل فدرالیسم در ایران چنین نظر داده اند: "در ایران باید به کل راه حل فدرال را به کنار گذاشت. این یک انحراف محض است. تردیدی نکنید که ترفندی است برای تجزیه ی ایران."در پاسخ به این سخنان چه می توان گفت؟. "مساله ی ایران مساله ی حقوق بشر است"!. آیا خنده دار نیست که حق طبیعی تحصیل به زبان مادری من جزو حقوق بشر به حساب نمی آید؟ سروصداهای قومی؟ سالهاست که هم شما آگاهید و هم ما می دانیم که ایران کشوری کثیرالمله و با حاکمیت شوونیستی است. اما شما جور دیگری بیان می کنید و وقتی هم که ما اصل قضیه را واضح می گوییم، متهم به تجزیه طلبی می شویم. اما این به قول برخی قوم به خودآگاهی رسیده است. این اقوام، خیلی وقت است که خودآگاهشان توسن غرور شده است.
با این تفاصیل، مخالفتهایی که برای استقرار نظام فدرالی در ایران می شود هر چند که با دلایل غیرمنطقی همراه باشد، باز یکی از نشانه های عدم حضور دموکراسی در داخل کشور ایران است. دموکراسی فرهنگی است که بشر آن را در یک روز به دست نیاورده است و باید که سالیان سال این فرهنگ به روح و جان مردم تزریق شود. نباید انتظار داشت که فرهنگ والای دموکراسی در جامعه ای که خشم و کینه همه جای آن را فراگرفته است بتواند رشد کند. گسترش دموکراسی فضایی آرام و امن احتیاج دارد. استقرار سیستم دولتی غیرمتمرکز هم می تواند راهی باشد برای دستیابی به دموکراسی و هم می تواند منجر به استقلال کامل دولتهای خودمختار گردد. می تواند دموکراسی را ترویج دهد، چون با ایجاد دولتهای خودمختار ملت دیگر فشار آن نظام دیکتاتوری را در سرزمین خود احساس نخواهد کرد و حضور امنیت و آرامش را در تمام وجوه زندگی خود خواهد یافت. همه را هم سطح خود، نه بالاتر و نه پایینتر از خود خواهد دید. و این به طور طبیعی حس همنوع دوستی، دموکراسی و احترام به حقوق همگان را در جامعه ترویج خواهد داد.
از طرف دیگر فدرالیسم در عین حال می تواند باعث استقلال کامل دولت ها در فرداهای دور و نزدیک شود. با استقرار دولتهای خودمختار، ملت با حس آزادی ای که با رهایی از چنگال دیکتاتور پیشین پیدا می کنند طبیعی است اگر بخواهند روز به روز از نمایندگان حاکمین سابق فاصله بگیرند، طوری که کلیه ی آثار حتی فرهنگی آنان را هم محو و نابود نمایند. در هر حال فدرالیسم تنها و تنها شانس ورود به دموکراسی در ایران است. مرکزگرایان باید آگاه باشند که هیچ گاه موفق به برقراری حکومت دموکراتیک در ایران نخواهند شد مگر، با موافقت عملی و قلبی با استقرار سیستم اداری فدرال در ایران و تساوی بنیادین حقوق تمامی اقوام و ملل ساکن در ایران. چه، اگر مخالف باشند، ملل و اقوام غیرفارس هم دیگر صدای آنان را نخواهد شنید. این ملل و اقوام هدفی بسیار بزرگ برای خود برگزیده اند. استقرار حکومتی آزاد و به دور از استبداد. ملت ها عزمشان را جزم کرده اند که فقط به هدف خود بیاندیشند و از هیچ سختی و مشقتی در این راه هراسی نداشته باشند. نفرت از حاکمین دیکتاتور و قوم متشبث آن به قدری در دل غیرفارس ریشه دوانده که چاره ای جز جدایی از این قوم برای آنها نمی گذارد. فدرالیسم خواسته ی همه ی ملتهای تحت ستم شوونیسم فارس است و با این نفرت عمیق احتمال استقلال کامل این ملتها در آینده را می توان پیش بینی کرد. مرکزگرایان به نفع خودشان است که پای میز مذاکره بر سر فدرالیسم بنشینند. چون چاره ای جز این نیز برای برقراری حکومت دموکراتیک در ایران ندارند. چرا که اگر هنوز هم مخالف باشند تنها آنانند که سودی از این مفر نخواهند برد. ملت های غیرفارس ساکن ایران به هدف خود، به هر ترتیب و طریقی، خواهند رسید. حال آنکه مخالفان برقراری تساوی بنیادین ملتها، کما فی السابق قومشان می خوانند!
کسانی که در هر فرصتی که به دست شان می رسد از توهین و تحقیر دریغ نکردند و نمی کنند (توهین روزنامه های سراسری در ایران به ترکها سالهای 85 و 90)، کسانی که ترک مملکتشان را آذری خطاب می کنند، ملت های غیرفارس را قوم می خوانند، کاش که از خواب غفلت بیدار شوند. ما یک ملتیم. ملتی که برای خود سرزمینی داریم، با زبان مادری خودمان. سرزمینی با حاکمیت صلح و دور از استبداد در آینده ای نزدیک.



نگار انتخابی
عضو جنبش دانشجویی آذربایجان- آذوح

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

زبان مادری چیست؟


زبان رو‌‌ح یک ملت است، والاترین تجلی¬گاه فرهنگ اوست. پایه و اساس وجود معنوی و ارزشهای اوست. تا زمانی که زبان ملتی زنده است؛ تاریخش ادامه خواهد داشت. با فرسایش زبان، فرهنگ آن ملت نیز رو به زوال می¬رود. روح، تاریخ، سرشت و سرنوشت هر ملتی در زبان آن ملت خود را می¬نمایاند. . می¬توان گفت در ایران با این وجود که ملتها و زبانهای گوناگون وجود دارد؛ با تحمیل یک زبان بر زبانهای دیگر به نوعی اقدام به ژنوساید سفید و یا ژنوساید روانی می¬کنند. ژنوسایدی که نه تنها به‌ تضعیف، تحدید و تخریب زبانهای دیگر منجر شده است؛ بلکه به شیوه¬ای سیستماتیک، برنامه¬ریزی شده، گسترده و مداوم در پی تحریف گذشته¬ی تاریخی ملتهای دیگر و پاک کردن و به کنار نهادن آن از ذهن ملتهای دیگر می¬باشند. . این پروژه را می¬توان “فارسیزاسیون” نامید. فارسیزاسیون در ایران به معنای از بین بردن یا تلاش برای از بین بردن ریشه¬ها، روشها، باورها و زبان دیگر ملتها و تحمیل و جایگزینی آن با زبان، روش و باورهای خودشان در سطحی گسترده و در فرآیندی برنامه¬ریزی شده و به شیوه-ای سازماندهی شده و به بهانه¬های واهی یکپارچگی و امنیت ملی صورت می¬باشد ؛ بهانه¬ای که دیگر حکومتهای حاکم بر ملتهای بدون دولت نیز در راستای آسیمیله کردن آن ملتها به آن دست می¬یازند. بهانه¬ای که در ظاهر بسیار پر¬طمطراق و رعب آور می¬نماید. تمام آثار و عملکردهای نهادها و سازمانهای حکومتی، نشانگر تلاش در راستای ملیت¬زدایی، تضعیف و از میان برداشتن فرهنگ، زبان، تاریخ و سنتهای دیگر ملتها می¬باشد. . بیشتر اوقات می¬توان گفت که گسترش زبان فارسی و تحمیل آن بر دیگر ملتها، به معنای بی¬ارزش نشان دادن زبان دیگر ملتها می¬باشد. هیچ کس ادعای بی¬فایده بودن یادگیری دیگر زبانها از جمله فارسی، ترکی، عربی و یا هر زبان دیگری را ندارد؛ اما مساله زمانی بغرنج و دردآور می¬شود که زبان مادری¬ات تنها زبانی است که نمی¬توانی با خواست، میل و آرزوی خود آنرا یاد گرفته و با آن آموزش ببینی ! . شایان ذکر است تضمین حداقل حقوق بشر، بسیاری از چارچوبها، رویکردها، سنتها و سیاستهای موجود را به چالش می¬کشد. با این اوصاف لزوم دستیابی به شناختی دقیق و همه جانبه از تمام ابعاد جامعه¬شناختی، روانشناختی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، حقوقی و فلسفی آن هر چه بیشتر نمایان می¬شود.در این راستا بحث از حوزه¬ی حق بر زبان مادری یکی از حوزه¬های بسیار حیاتی است. باید مد¬نظر داشت زمانی که موضوع حق بر زبان مادری مطرح می¬شود صرفا به معنای حق بر صحبت کردن، نشر آثار به زبان مادری، و یا ایجاد رشته¬ای در دانشگاه برای آموزش زبان مادری و یا تاسیس شبکه¬ای تلویزیونی نیست؛ بلکه مساله، حق آموزش و تحصیل از سطوح ابتدایی تا عالی به زبان مادری نیز مطرح است. مساله، ترویج، تقویت، تثبیت، توسعه و گسترش فرهنگ و تاریخ یک ملت از زبان آن ملت و به زبان خود آن ملت است. . صحبت از ایجاد، تقویت و توسعه¬ی سازمانها، نهادها و مراجعی است که نه تنها به گسترش این امر یاری رسانند و دستیابی به این اهداف را تسهیل نمایند؛ بلکه بر صحت اجرای آن نیز نظارت داشته باشند. صحبت از حکومتها و دولتهاست که نه تنها نباید به دخالتهای غیر موجه اقدام ورزند؛ بلکه حداکثر توان و تلاش خود را در چارچوب تامین امکانات و شرایط برابر، عادلانه، منصفانه و آزادانه فراهم آورند. در اینجا صحبت از آزادی زبان و حق آموزش به زبان مادری به عنوان یک ارزش مطرح است نه یک ابزار. در اینجا صحبت از برابری و عدالت و انصاف در بهره¬مندی از آزادی و احترام، بهره¬مندی از فرصتهای فرهنگی، آموزشی و تعلیمات و بهره¬مندی از منابع و امکانات به صورت برابر، عادلانه و منصفانه مطرح است. . حق آموزش و تحصیل به زبان مادری در بسیاری از اسناد و معاهدات حقوق بشری مانند؛ منشور زبان مادری ، اعلامیه¬ی جهانی حقوق زبانی ، بندهای ۳ و ۴ ماده¬ی ۴ اعلامیه¬ی حقوق اشخاص متعلق به اقلیتهای قومی ، ملی ، زبانی و مذهبی ، ماده¬ی ۳۰ کنوانسیون حقوق کودک، ماده¬ی ۲۷ میثاق بین¬المللی حقوق مدنی و سیاسی و… مورد تاکید قرار گرفته است؛ با این اوصاف کسانی که به این واقعیت باوار ندارند که حق بر زبان مادری حقی موسع و بدون شرط است بیشتر شبیه به دلقکهایی می-مانند که امیدی واهی به منحرف کردن واقعیات اجتماعی و تاریخی دارند. . باید در نظر داشت که تمامی انواع حقوق بشر، جهانشمول و تقسیم¬ناپذیراند و با هم وابستگی متقابل و ارتباطی تنگاتنگ دارند؛ بنابر¬این از جانب همه¬ی حکومتها و دولتها و در کل جامعه¬ی بین¬المللی، حقوق بشر باید به شیوه¬ای فراگیر، عادلانه و منصفانه و بر پایه¬ای برابر در نظر گرفته شود. ضمن اینکه باید توجه داشت که معاهدات حقوق بشری و در کل حقوق بشر، ماهیتی حمایتی دارد و نه مبادلاتی. بنابر¬این نه تنها عدم انجام اقدامات لازم بلکه حتی عدم پیش¬بینی¬های لازم در تضمین و احقاق حقوق و آزادیهای بنیادین، خود به گونه¬ای نقض این حقوق و آزادیها محسوب می¬شود. . مبارزه برای احقاق حقوق و آزادیهای¬مان، مبارزه برای کنترل قدرت است؛ آنچنان که هنجارهای حقوق بشر را نیز باید هنجارهای کنترل قدرت نامید. در عین حال این مبارزه برای آزادی، وابسته است به مبارزه برای آموزش و پرورش به زبان مادری، حقوق زنان و کودکان، حذف همه¬ی تبعیضها و بی-عدالتیها و سوء استفاده¬¬ها. چرا که همانگونه که اشاره شد همه¬ی حقوق با یکدیگر در ارتباط متقابل قرار داشته و انتقال¬ناپذیر، تقسیم¬ناپذیر و جهانشمول¬اند. درعین حال باید هوشیار بود حقوق مدنی و خواستهای دمکراتیزه شدن نیز به صورت فردگرایانه نمایانده نشوند؛ بلکه باید به شیوه¬ای آن را سازماندهی و برنامه¬ریزی نمود که جزیی از فرآیند دمکراتیزاسیون باشند. . البته شایان ذکر است، دمکراسی هیچگاه به خودی خود برای منافع سردمداران تهدیدی به شمار نیامده است حتی در بیشتر اوقات با عنایت به اینکه همه¬ی سیستمها و ابزار قدرت در اختیار آنان است به احتمال قوی از دمکراسی، حقوق بشر و مفاهیم آزادی سوء استفاده نیز می¬کنند. بنابراین دمکراسی-ای که سیستماتیک و از جانب نهادهای مدنی و مردم پیش برده نشود و برای آن در چارچوب فرآیندی مشخص، روشن و عادلانه، مداوم و گسترده برنامه¬ریزی دقیقی صورت نگیرد؛ با شکست مواجه خواهد شد. . اگر ملتها، مردم، سازمانهای غیر¬دولتی داخلی و بین¬المللی و دیگر سازمانهای بین¬المللی و حکومتها به حقوق بشر و تضمین و اجرای آن معتقد نباشند و آنرا اعمال ننمایند و وظایف خود را به صورت کامل به اجرا درنیاورند؛ باید گفت طولی نخواهد کشید که ناقوس مرگ سیاست صلح¬طلبانه و امنیت و آسایش را خواهیم شنید. تقلیل و از میان برداشتن محدودیتها و نابرابریها و بی¬عدالتیها از سر راه فعالیتهای سیاسی و تضمین و اجرای حقوق و آزادیهای بنیادین بشری، چه از طریق تغییر و یا تعدیل برخی اصول قانون اساسی و چه از طریق اجرای برخی اصول اجرا نشده، حداقل انتظارات می¬باشد. . هر چند در شرایط کنونی، بسیاری اوقات در واقع نمی¬توان مرز دقیقی میان حقوق بشر و سیاست قایل شد اما زورآزمایی میان این دو تا به حال به نفع عاملان و مزدوران سیاست جنگ¬طلبانه و ناعادلانه، پرده-ای از واقعیت است که نباید از آن چشم¬پوشی کرد؛ در عین حال ذکر این واقعیت که ملل غیر حاکم و زیردست، متوجه بی¬عدالتیها و تو¬خالی بودن شعارها و اقدامات نظامهای حاکم موجود شده¬اند و سعی در رهایی از یوغ ظلم و ستم را دارند؛ جای بسی امیدواری است. چرا که این مساله از یک طرف به آسیب¬پذیری این نظامها و از طرف دیگر تقویت، تثبیت و توسعه¬ی جبهه¬ی حقوق بشر می¬انجامد. . مساله¬ی شایان ذکر دیگری که در این شرایط قابل بحث است این موضوع می¬باشد که؛ به غیر از معدودی از سازمانهای حقوق بشری هیچکدام از آنها، چه در سطح داخلی و چه در بعد بین-المللی، از نظر ملتهای مبارز و تحت ستم اعتبار چندانی ندارند و دلیل عمده¬ی این اعتبار ضعیف را باید از عملکرد آنان برداشت کرد. زیرا هیچگاه به‌ محکومیت خشونت حکومت و دولت و نابرابریها و بی¬عدالتیهایی که علیه این ملل و سازمانهای متبوع آنان روا داشته شده نپرداخته‌اند. زیرا هیچگاه بی¬اعتنایی به اخلاق، بازداشتهای خودسرانه و بدون محاکمه، شکنجه-ی زندانیان، قوانین ناعادلانه، عدم اجرای قوانین به صورت برابر، منصفانه و عادلانه برای همه، سازمان جانبدار قضایی و… که نتیجه¬اش رنج و فشار روانی و بی¬عدالتی برای ملتهای غیر حاکم بوده را محکوم نکرده¬اند. . در واقع بسیاری از برنامه‌ها و فعالیتهای سازمانهای حقوق بشری داخلی و حتی عمده‌ی عملکرد نمایندگان گرایشات چپ [ اپوزیسیون داخل و خارج ] در حقوق بشر نیز به لکه¬های دولت–ملت¬گرایی افراطی آلوده است. . اگر حقیقتا به دنبال راه حل منطقی و عاقلانه و صلح¬آمیزی هستند؛ حداقل می بایست در قبال وضعیت موجود سوگیری ساده¬ای داشته باشند و آن عبارت خواهد بود از فعالیت در راستای به رسمیت شناخته‌ شدن وتسهیل در اعمال حق تعیین سرنوشت ملل و احترام به فرهنگ ها، زبانها، عقاید و اندیشه¬های دیگر و تلاش در چارچوب منع شکنجه، منع تبعیض و منع رفتارهای خشن و غیر انسانی. اطلاع¬ رسانی دقیق و شفاف و بی¬طرفانه ، همچنین ارایه¬ی گزارشهای دوره¬ای به مراجع داخلی و بین¬المللی از دیگر وظایف آنان محسوب می¬شود. . بدون شک عدم توانایی در دستیابی به یک استراتژی مشترک میان گروههای فعال بر تداوم این وضعیت خواهد افزود. در این شرایط صلح دایم صرفا با ایجاد و تثبیت عدالت، آزادی از ترس، رهایی از فقر و با احقاق حقوق بنیادین و آزادیهای اساسی میسر خواهد شد. . در این شرایط حساس ایجاد سیستمی نوین با شرایطی عادلانه و منصفانه که دیگر ملتها نیز در آن به حقوق کامل خود دست یابند و اقدام در راستای ایجاد انجمنها و کمیته¬ها برای حمایت معنوی و مادی از زندانیان آزادی، زندانیان سیاسی، بازداشت¬شدگان و خانواده¬هایشان و تلاش برای آزادی آنان و همچنین اطلاع¬رسانی دقیق در مورد سرنوشت شان، مطلع ساختن مراجع بین¬المللی مسوول و متعهد و سازماندهی مبارزه¬ای تبلیغاتی و… بسیار حیاتی است. . علاوه بر این درخواست از نهادها، سازمانهای مدنی و نمایندگان مجلس جهت تشکیل کمیسیونهای مستقل تحقیق برای رسیدگی به موضوعات مرتبط نیز ضروری است. همه¬ی این اقدامات باید در راستای احقاق حق تعیین سرنوشت ملل و پایان بخشیدن به شکنجه و انواع رفتارهای غیر انسانی، پایان دادن به دستگیریهای مخالفان و مجازاتهای بدون محاکمه و بدون حضور وکیل و هیات منصفه و همچنین تامین و تضمین آزادی رسانه¬ها باشد. . به نظر می¬رسد تنها راه رهایی از این بن¬بست و احقاق حقوق و آزادیهای همه¬ی ملتها با پذیرش یک واقعیت ساده امکان¬پذیر است: . پذیرش چند ملیتی و تکثر فرهنگی و زبانی، پذیرش، تضمین، تثبیت، تقویت و توسعه¬ی مشارکت عادلانه، آزادانه، فعال، گسترده و موثر همه¬ی ملیتها و فرهنگها در فرآیند دمکراتیزاسیون و در نهایت و مهمتر از همه تحقق حق تعیین سرنوشت ملل.

تحصیل به زبان مادری

جاهلان و دشمنان ملت آزربایجان با مطرح کردن اینکه در دوران قبل پهلوی نیز برنامه درسی مدارس به زبان ترکی نبود، به نوعی خواهان القای این مطلب می باشند که چون در گذشته چنین نبود، پس امروز نیز نیازی به تدریس به این زبان در مدارس نمی باشد. و به نوعی مخالف تحصیل به زبان ترکی در آزربایجان می باشند.

اما حقیقت این است که اگر هم در بدترین حالت فرض کنیم در گذشته چنین بود (که در ادامه نشان خواهیم داد چنین نبوده است) و زبان تحصیلی در مدارس زبان ترکی نبود، نمی تواند دلیلی بر این باشد که این روال امروز نیز ادامه داشته باشد و اشتباه گذشتگانمان را ما نیز تکرار کنیم. چرا که در دنیای امروز تحصیل به زبان مادری حق هر انسانی می باشد. و افزایش شعور ملی در میان ملت آزربایجان باعث خواست تحصیل به زبان ملی شده است.

همچنین در این رابطه قابل ذکر است حتی در اروپا نیز قبل از ظهور شعور ملی، آثار علمی و ادبی به زبان ملی نوشته نمی شد، و به آن زبان نیز از نسلی به نسل دیگر انتقال نمی یافت، بلکه به زبانی «مرده» انتقال می یافت که مردم عادی معمولا بدان زبان تکلم نمی کردند و زبان مدارس نیز به زبانی غیر از زبان ملی آنها بود. اما با ظهور شعور ملی کاملا طبیعی به نظر می رسد که هر کودک بتواند با زبان مادری خود تعلیم و تربیت یابد. ... نویسنده آلمانی یوهان گوتفرید فن هردر نخستین متفکری بود که به زبان مادری تاکید نهاد و برای آن یک کیفیت عرفانی قائل شد و اظهار داشت که این زبان حتی در بیان روحانی و عقلانی از ارزش بسزایی برخوردار است. هردر، همه ملیت ها را فراخواند تا آثار و سنت های ویژه روح و شخصیت خود را تعالی ببخشند، و تاکید کرد که عمده ترین ابزار اظهار آن، «زبان موروثی ملی» است.(1)

حال که نشان داده شد قبل ظهور شعور ملی در میان سایر ملل نیز، زبان علمی و ادبی و تحصیلی زبانی غیر از زبان مادری بود می توان علت اینکه زبان ترکی "تنها" زبان علمی و ادبی و تحصیلی در دوران گذشته نبود را متوجه شد. حتی زمانی در خود ایران نیز بعضی نویسندگان آثار علمی خود را به زبان عربی می نوشتند و زبان غارسی تنها زبان شعر و شاعری و ستایش شاهان و چاپلوسی بود و حتی کسروی نیز به این مطلب اذعان داشته است. (اشاره به نکوهش کسروی از چاپلوسی و ستایش شاهان ترک توسط سعدی و حافظ و دیگر شاعران)
در ادامه نشان خواهیم داد که قبل از دوران شوم پهلوی اول در مدارس آزربایجان تدریس به زبان ترکی آزربایجانی انجام می گرفت. و در این مورد از مقاله دکتر سرداری نیا با عنوان " پیشینه تدریس زبان ترکی در مدارس آذربایجان " استفاده شده است.

مرحوم صمد سرداری نیا در مقاله ی مذکور آورده است:
"میرزا حسن رشديه با استفاده از دانش و آموخته‌هاي متخصصان بزرگ فن تعليم و تربيت از جمله «اوشينسکي» و «چئرنيايئوسکي» و با بهره‌گيري از تجارت گرانبهاي پنج ساله تعليم و تربيت خود در شهر ايروان ، توانست با تاليف و تدريس کتاب «وطن ديلي» در مدرسه‌اي که در تبريز بنيان گذاشته بود . اصول نوين علم آموزش و پرورش را در 120 سال پيش با موفقيت به مرحله اجرا در آورد.
...
رشديه اين روش جديد تدريس را به خوبي آموخته، بعدها کتاب درسي خود را تحت عنوان «وطن ديلي» در سال 1312 ه . ق / 1894 ميلادي درتبريز به چاپ رساند. اين کتاب درسي، هم از اين نظر که براي اولين بار با اصول صوتي نوشته شده بود و هم از نقطه نظر روش علمي نگاشته شدنش در تاريخ تدريس زبان مادري در آذربايجان، يک نقطه عطف به شمار مي‌رود . پروفسور «آقا محمد عبدالله يف» دراثر ارزشمند خود تحت عنوان «آذربايجان ديلي‌نين تدريسي تاريخي»(2) درباره اين کتاب درسي رشديه مي‌نويسد:»مولف در کتاب وطن ديلي به موضوعات زبان و اسلوب، توجه ويژه‌اي نموده است . رشديه با در نظر گرفتن سادگي و طبيعي بودن زبان و آفريدن مشکلات براي کودکان و اهميت سخن در درک زندگي ، سعي در حفظ شفافيت زبان(ترکي) آذربايجاني کرده بود.

رشديه با توجه به تمام ظرافت‌ها و آهنگدار بودن زبان (ترکي) آذربايجاني در اين کتاب به سلامت اسلوب و اختصار متن بيشتر دقت کرده است . وي در تمام عمرش تلاش کرده بود براي آسان کردن آموزش الفباي بغرنج و سنگين عربي به کودکان آذربايجان ، راهها و روش‌هاي جديدي پيدا مي‌کند.

کتاب درسي «وطن ديلي» نوشته ميرزا حسن رشديه که در مدرسه به دانش آموزان دوره ابتدائي تدريس مي‌کرد در سال 1312 ه. ق در چاپخانه دارالفنون تبريز چاپ شده است . در صفحه اول آن ، شناسنامه کتاب به زبان ترکي آذربايجاني نوشته شده که ترجمه فارسي آن بدين شرح است:

«کتابخانه‌اي است که مشتمل بر الفباي جديد که خواندن و نوشتن را بر اساس الفباي صوتي، به شاگردان مبتدي قبل از شش سالگي آموزش مي دهد.»

مولف و ناشرش در قطعه ايران ،‌صفحه آذربايجان حس‌بن‌مهدي مدير رشديه شهر تبريز است . در چاپخانه دارالفنون تبريز، مدرسه نظاميه که به نام مظفريه ناميده مي شود ، چاپ و منتشر گرديده است .‌تجديد چاپ آن با اجازه مولف خواهد بود.
در نگارش کتاب «وطن ديلي» که به زبان ترکي آذربايجاني و با روش علمي نگاشته شده است .‌مولف از طرز معيشت مردم آذربايجان الهام گرفته است . مردم ترک زبان با خواندن آن در عرض 60 ساعت با سواد مي‌شدند.
اين کتاب دو بخش دارد ، قسمت اول را الفبا و قسمت دوم را مثال ها تشکيل مي‌دهند. تدريس الفبا بر اساس ادبيات شفاهي مردم آذربايجان تدوين گرديده و مولف براي تفهيم مباني کلمات و واژه‌ها براي نوباوگان ، از امثال و حکم و آتالار سؤزو« استفاده کرده و در نتيجه توانسته است با کمک کلام پندآموز بزرگان . معاني مختلف را به دانش آموزان بياموزد. اين سخنان حکم آميز ، دانش آموزان را نسبت به خيرخواهي و نوعدوستي تشويق کرده و آنان را از شرارت، دروغگويي و رياکاري منع مي‌کند . مثلا : اؤزگه‌يه قويو قازان اؤزو دوشرـ خائن هئچ زآمان آرتماز ـ درس اوخويان درسدن دوْيماز ـ بوگون ايشيني صاباحا قوْيما و ديگر مثال‌ها. کتاب وطن ديلي به طرز زيبايي با زبان مادري مؤلف و با شيوه‌اي ساده و سليس نوشته شده است . در اين اثر، جمله‌ها کوتاه و روش‌ و مثال‌ها سهل و منسجم هستند(3)
مثلا درصفحه 104 کتاب در حکايتي تحت عنوان خسته مارال حادثه‌اي را با استادي اين چنين ترسيم مي‌کند :
مارالين بيري خسته اوْلموشدور ، دوْست و آشنالاري اونون کئف و احواليندان خبر آلماق اوچون ياتديغي محلّه ‌يه‌گليرديلر . بونلار گليب گئتديکلردن زامان او يئرده کي اوت و علفي يئييب تلف ائتميشديلر . مارال خسته‌ليکدن خلاص اولدو . اما اطرافيندا يئيه‌جک هئچ بير شئي قالماديغي اوچون آجيندان تلف اولموشدور.« (4)
...
نگارش و تدريس کتب درسي به زبان ترکي درآذربايجان ، مختص زنده ياد حاج ميرزا حسن رشديه نبود.‌پس از وي نيز اين اقدام خيرخواهانه را ديگري ادامه دادند از جمله کتب درسي پنج جلدي به زبان ترکي آذربايجاني تحت عنوان خمسه ادبيّه نيز از سوي ميرزا صادق تبريزي فرزند ملا اسدالله در سال 1893 ميلادي( 1272شمسي) با اصول نوين تعليم و تربيت در تبريز چاپ و منتشر شده است. (5)
زبان ترکي در آن دوران نه تنها در مدارسي که خود آذربايجاني‌ها تاسيس کرده بودند تدريس مي‌شد ، بلکه در آموزشهائي هم که توسط ميسيون‌هاي آمريکائي و ديگران در شهرهاي آذربايجان تاسيس گرديده بود از جمله در مموريان(6) اسکول جزو برنامه‌هاي درسي بود دکتر »جان الدر« دراين زمينه مي‌نويسد:
در اين هنگام در آموزشگاه آمريکايي تبريز فقط زبان ارمني تدريس مي‌شد ومقصود اصلي ميسيون. تربيت عده‌اي از جوانان براي مشاغل آموزگاري و بشارت بود . زبان ترکي‌ نيز از آن جهت که زبان متداول آذربايجان بود در اين آموزشگاه شاگردان تعليم داده مي‌شد. کلاس‌هاي اول و دوم آموزشگاه که به ترتيب در سال‌هاي 1889و 1890 فارغ التحصيل شدند. هر يک از 7 نفر شاگرد تشکيل مي‌ شد . بار ديگر به کمک سخاوتمندانه خانم تاو يک سالن بزرگ و دو اطاق مطالعه ، مخصوصا به منظور توسعه بخش ترکي مدرسه ساخته شد .
...
اين روال ادامه داشت تا اين که بر سلسله منحوس پهلوي با تعطيل کردن مدارس ترکي در آذربايجان ، ضربه سنگيني بر روند پيشرفت و توسعه فرهنگي اين خطه حماسه آفرين وارد آورد .
«پروانه آبراهاميان»در اين زمينه مي‌نويسد:
«در اين بين اقدام رضا شاه براي يکسان سازي ملي رنجش‌هاي بيشتري بين اقليت‌هاي ديني و زباني ايجاد کرده .‌. . اما روبه تعطيل مدارس و چاپخانه هاي اقليت‌ها به ويژه به آذري‌ها سخت ضربه زد آذري‌ها شهري‌تر از کردها ، عرب‌ها ،‌بلوچ‌ها و ترکمن‌ها بودند . روشنفکران بومي داشتند .‌در نتيجه وقتي مدارس ،‌روزنامه‌ها و چاپخانه‌هاي فارسي در آذربايجان جايگزين مدارس ، روزنامه‌ها و چاپخانه‌هاي ترکي شدند . رنجش فرهنگي فزوني گرفت، نوسازي (مدرنيزاسيون) نوع جديدي از گروه گرائي را برانگيخته بود. نوعي نه مبتني بر روستاها ، قبايل و محلات شهري منطقه ،‌بلکه بر اقليت‌هاي زباني و فرهنگي خرده دولت»(7)
همچنین آبراهامیان در کتاب تارخ ایران مدرن در رابطه با سیستم آموزشی متمرکز پهلوی اول معتقد است: «... این نظام بر یکپارچگی تاکید داشت و در سرتاسر مشور دارای برنامه آموزشی و کتاب درسی یکسان و البته زبان واحد – فارسی- بود. تدریس به سایر زبانها که در گذشته در مدارس اقلیت ها [ی دینی و ملی] مجاز بود، ممنوع شد. سیاست کلی نظام آموزشی جدید، فارسی سازی اقلیت های زبانی بود.»(8)"
تورج اتابکی در کتاب ایران و جنگ جهانی اول و در رابطه با طرفدران ارتقای زبان فارسی به عنوان زبان مشترک ایرانیان می گوید:
«... پافشاری آنان بر ارتقای زبان فارسی به مقام زبان مشترک ایرانیان و پاک سازی آن از واژگان عاریتی، به ویژه ترکی و عربی، این احساسات تازه به نوعی ملی گرایی زبانی مجهز کرد. ...» (9)
و این ملی گرایی زبانی بود که به ناحق باعث پسرفت و عدم پویایی زبان های ملل ساکن ایران و حرکت آنها به سوی زوال و نابودی شد و امروزه نیز طرفداران همان طرز فکر باز هم سعی در نابودی این زبانها دارند.
و نهایتا حقیقت این است که مساوی دانستن هویت ایرانی با هویت فارسی یکی از امور نامبارکی است که از دوران پهلوی به جا مانده است و دوردان قبل از آن چنین پدیده ای وجود نداشت.

1. بحثهایی در اندیشه های سیاسی قرن بیستم – دکتر علی اصغر حلبی – ص 102
2. آقا محمد عبدالله يف ـ آذربايجان ديلي‌نين تدريس تاريخي ـ باکي ـ معارف ـ 1966 ـ‌ص 103 و 238
3. حسن مجيدزاده (ساوالان ) ـ حاج ميرزا حسن رشديه‌ـ مجله وارليق ـ شماره 2 ـ خرداد 1358 ـ ص 47
4. مهد آزادي ـ تورکجه ادبيات صحيفه‌سي ـ 1387/8/26ـ ص 4
5. محمد لوي عباسي ـ مجله شفق ـ شماره مرداد 1325 ـ ص 41
6. براي اطلاع بيشتر درباره مموريان اسکول و باسکرويل مراجعه کنيد به جلد دوم مشاهير آذربايجان – استاد سرداری نیا
7.‌ ايران بين دو انقلاب ـ ترجمه کاظم فيروزمند و . . . ـ ص 148
8. تاربخ ایران مدرن – یرواند آبراهامیان – ترجمه محمد ابراهیم فتاحی – ص 158
9. ایران و جنگ جهانی اول، ویراستار تورج اتابکی، نشر ماهی، ص 164

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

آزر ماه سال 1325 در آزربایجان چه گذشت!

آزر ماه سال 1325 در آزربایجان چه گذشت!
امین جعفری
خاطره شیرین تشکیل حکومت ملی در آزر ماه سال 1324 هیچ گاه از اذهان آزربایجانی ها پاک نشده و نخواهد شد. خاطره ای که می توان به جرات ادعا کرد جزو شیرینترین اتفاقات تاریخی آزربایجان بود. خاطره ای که با آزادی و استقلال آزربایجان همراه بود، خاطره ای که با رهایی از یوغ استعمار و چنگال راسیسم همراه بود.
آزربایجانی که دوران تلخ جنگ با روسها را با دادن هزینه های سنگین و مرگ فرزندان غیورش، سپری کرده بود.
آزربایجانی که دوران تلخ 11 ماه محاصره و جنگ را پشت سر گزرانده بود. (دوران مشروطه)
آزربایجانی که خاطره تلخ کشتار فرزندانش در اورمیه به دست ارامنه و آسوریها را پشت سر گذرانده بود.
آزربایجانی که دوران تلخ 16 ساله پهلوی اول را پشت سر گذرانده بود.
آزربایجانی که در این 16 سال زبانش زبان مهاجمان دانسته شده بود.
آزربایجانی که برای فرزندانش هویتی حیوانی نسبت داده شده بود.
آزربایجانی که فرزندانش به جرم صحبت به زبان مادریشان در مدارس تنبیه و تحقیر شده بودند.
و آزربایجانی که سیاه ترین روزهای خود را پشت سر گذرانده بود ...
اما اکنون تمام آن روزهای تلخ و ممنوعیت ها و توهین و تحقیرها تمام شده و آزربایجان صاحب حاکمیت ملی شده بود. و بدون دخالت بیگانه خود برای خود تعیین تکلیف می کرد. زبانش از قید اسارت و ممنوعیت آزاد شده بود. دوباره هویت انسانی جایگزین هویت حیوانی شده بود و ترک بودن عیب پنداشته نمی شد.
و آزربایجان آن روزها شیرینترین دوران خود را پشت سر می گذراند. در مدارس زبان شیرین مادری تدریس می شد و دیگر کتابها به زبان بیگانه نبود. دانشگاه و بیمارستان تاسیس شده بود، راه ها آسفالت گردیده بود و ... .
اما این آزادی و و خوشی آزربایجان دوامی نداشت و پس از گذشت یک سال استعمار دوباره چهره وحشی و کریه خود را نشان داد. و ثابت کرد که تحمل شادی و خوشی آزربایجان و آزربایجانی را ندارد ... حکومت ملی سقوط کرد و دوباره روزهای سیاه آزربایجان شروع شد ... .
خاطره تلخ اتفاقات آزر 1325 نیز هیچگاه از یادها زدوده نخواهد شد. خاطرات تلخ قتل و غارت و تجاوزهایی که به اسم "میهن پرستی" و به دست "میهن پرستان" بر سر مردم آزربایجان آمد!
اما واقعا گناه آزربایجان چه بود!؟
آیا آن همه قتل و غارت و تجاوز به دلیل آزادی خواهی و استقلال خواهی این ملت بود؟
آیا آزربایجان و آزربایجانی به علت استقلال طلبی مستحق آن همه کشت و کشتار و غارت و تجاوز بود؟
ای کاش آن میهن پرستان، حب میهن و حب انسان را تواما جایگزین پرستش صرف میهن می کردند تا آن خاطرات تلخ هیچگاه اتفاق نمی افتاد.
و به گوش باشیم باز هم اعقاب همان "میهن پرستان" با همان شعارها در کمین فرزندان آزربایجان هستند.

در ادامه اشاره ای کوتاه به اتفاقات آزر سال 1325 خواهد شد تا گوشه ای هر چند کوتاه از بلایی که "میهن پرستان" بر سر آزربایجان و آزربایجانی آوردند، نشان داده شود!
(قابل ذکر است در این نوشتار کوتاه اشاره ای به چگونگی شکل گیری و حمایت داخلی و خارجی از حکومت ملی نشده است و صرفا اتفاقات آزر 1325 مورد تاکید می باشد.)
همچنین لازم می دانم از بانوان شریف و غیور آزربایجان به علت نقل اتفاقاتی از آن روزهای تلخ که خارج از شئونات اخلاقی می باشد، عذر خواهی کنم.
//////////////////////


"... وقتی ارتش ایران به آزربایجان بازگشت، وحشت برپا نمود. سربازان قتل و غارت و تاراج به راه انداختند. آنها هر آنچه به دستشان می رسید و هر چه می خواستند تصاحب می کردند.
رفتار سربازان اشغالگر روس بسیار برازنده تر از اعمال وحشیانه سربازان نجات بخش ارتش شاهنشاهی بود. به طوری که خاطره فوق العاده زشت و شومی در آزربایجان به جا گذاشت.
در آزربایجان اموال و احشام و دهقانان به غارت رفت و زنان و دختران مورد تجاوز قرار گرفتند.
گر چه رسالت ارتش ایران، آزادی آزربایجان بود، ولی آنها مردم را غارت کرده، پشت سر خود مرگ و نابودی به جا گذاشتند.
به دنبال ارتش، مالکین فراری بازگشتند. آنها به دریافت بهره مالکان همان سال اکتفا نکردند، بلکه بهره مالکانه سال قبل را از دهقانان پس گرفتند و آن چنان روستاییان را غارت کردند که آنها ذخیره غذایی خود را هم از دست داده گرفتار گرسنگی شدند ..." (گذشته چراغ راه آینده است، جامی، 424 – به نقل از ویلیام داگلاس، سرزمین عجیب با مردم مهربان، چاپ نیویورک، 1951)

"از همان روز 21 آزر کشتار و غارت بی رحمانه ای در سراسر آزربایجان شروع شد.
چه کسانی دست به کشتار می زدند. آیا واقعا مردم آزربایجان علیه فرقه دموکرات قیام کرده بودند؟
آنچه مسلم است اکثریت مردم آزربایجان یعنی زحمتکشان شهر و روستا هرگز علیه فرقه دموکرات قیام نکردند و کشتار کنندگان از گروه های ذیل تشکیل می گردیدند:
1.ستاد ارتش شاهنشاهی از ماهها قبل دسته های متعددی مرکب از گروهبانان و استواران قدیمی که به زبان آزربایجانی آشنایی داشتند، به آزربایجان فرستاده بود. وظیفه این دسته ها ترور سران فرقه دموکرات، اشاعه اخبار دروغ و خرابکاری پشت جبهه بود.
اینکه همین افراد اولین کسانی بودند که سلاح به دست گرفته هر کسی را می خواستند می کشتند.
2. نوکران و خدمه مالکینی که از آزربایجان رانده شده و دهات خود را از دست داده بودند. از آن جمله جمشید اسفندیاری، نوکر و مباشر غدار املاک پناهیها که با توصیه دکتر جاوید مسئولیت «حفظ امنیت» شهر تبریز را به عهده گرفته بود.
3. فواحش و معتادین که مورد بی مهری فرقه دموکرات و حکومت ملی قرار گرفته بودند.
4. روباه صفتانی که برای کسب مقام و منزلت به فرقه روی آورده بودند و اینک با تغییر اوضاع سیاسی مدالهای 21 آزر خود را پنهان کرده دست به خون بی گناهان می آلودند.
5. عده معدودی از مردم کوچه و بازار که از رفتار تند و ناپسند بعضی از اعضای چپ نمای فرقه (مانند بعضی از مهاجرین) دل پر خونی داشتند. ضمنا عده نسبتا زیادی از روشنفکران شهری که روش سیاسی فرقه دموکرات آنان را آزرده خاطر ساخته بود، ورود نیروهای دولتی را با خوش بینی تلقی می کردند."( گذشته چراغ راه آینده است، جامی، 423)

"شهود عینی قابل اعتماد شهادت می دهند که سواران ذوالفقاری به سرکردگی سلطان محمد خان ذوالفقاری دوشادوش ارتش وارد شهر میانه گردیدند و در اجرای دستور سران ارتش و روسای ایل دسته دسته به خانه های مردم وارد شده به چپاول پرداختند و احشام دهقانان را گله گله یدک کشیده بردند.
در همان شهر عزیزه نام بانوی محترمی را که عضو سازمان زنان فرقه بود از خانه اش بیرون کشیده به شهربانی بردند. در برابر اداره شهربانی عالم نمای از خدا بی خبری فتوا داد که جان و مال و ناموس دموکراتها حلال است. لذا اراذل و اوباش در پناه سرنیزه های ارتش، جلو شهربانی برای تجاوز به زنی اسیر صف کشیدند تا به نوبت داخل و خارج شوند.
در حقیقت از آغاز هجوم آزرماه 1325، آزربایجان به یک صحنه طوفانی تبدیل یافت. میدانی که شقاوت، پستی، تنگ نظری و غلامی از یک طرف و دلیری، شهامت، علو نفس و آزادی از دگر سو به مقابله پرداختند.
...
آفتاب روز دوم آزرماه با ورود قوای دولتی از پس کوه های زنجان سر کشیده و جسد شیخ محمد خوئینی، روحانی بیداردل که به ضربت تیر در محضر خویش از پای درآمده بود از بالای بام خانه سرنگون گردید، در همان حال دسته دسته زحمتکشان شهر را به سوی مسلخ می بردند!
سراب، کانون آزادی آزربایجان سراپا در آتش کشیده شد. "محبوب" کارگر مبارز عضو کمیسیون تفتیش تشکیلات محلی را در منظر عام با سنگ قطعه قطعه کردند و جسد او را هلهله کنان به معرض نمایش گذاردند.
دهکده ها به غارت رفت، فداییان را مانند اسرای قرون وسطی به گاری بستند؛ دهقانان را قطعه قطعه کردند و عاری از شرف انسانی، به هتک حرمت ناموس زنان پرداختند!
اردبیل تلختر از روز 26 آزر خاطره ای ندارد، از فزونی شهیدان راه آمد و شد بسته شده بود، اجساد "ساری اسماعیل"، "دیبائیان" و دیگران را روی دست دور شهر می گردانیدند.
آخرین گفتار ساری اسماعیل حاکی از ایمان به پیروزی بازپسین بود!
خلیل دایی را سه بار بر دار کردند و هر بار نیمه جان به هوشش آوردند و دوباره بالا کشیدند. چنین جنایت موحشی را تاریخ به یاد ندارد.
...
دشمنان آزادی در کشتار اردبیل، چنگیز را روسفید کردند. آنها حتی کودکان خردسال را بالای دار فرستادند! سریه بانوی شجاع شاهسون را که یکه و تنها پنج روز در محاصره به مقاومت ادامه داده بود با وعده و پیمان از سنگر خویش بیرون کشیدند و ناجوانمردانه به سوی قتلگاه فرستادند!
هنگام تیرباران، او خاطر نشان ساخت:
«این برای شما فتحی نیست، تاریخ نام پیمان شکنان را با نفرت یاد خواهد کرد. آدمکشان در این معامله سودی نخواهند برد. فرزندان آزربایجان کین مرا خواهند جست، خون شهیدان درخت آزادی را بارور خواهد ساخت!»
در باسمنج سر بریده علی قهرمانی را بالای سر نیزه زدند و همچون اعصار قدیم گرد سرنیزه به چرخ زدن و رقصیدن پرداختند.
موج جنایت بالا آمده شهر تاریخی تبریز را فرا گرفت و هجوم ژاندارمهای دزد، پاسبانهای افیونی، اوباش و رجاله های شهر که زیر فرمان ناکسانی همچون سلطان علی شقاقی، سیف اله (خان) باغمیشه، میر شریف و حاجی علی اکبر بقال به نام "میهن پرستان!" گرد آمده بودند آغاز گردید.
... ژنرال عظیمی فرزند دلیر خلق آزربایجان هنگام تیرباران گفت:
"مطمئن باشید هر فرد ناراضی فردا یک ژنرال عظیمی خواهد بود، در انتظار انتقام ملی باشید!"

... فریدون ابراهیمی که دانش شگرف خویش را به خدمت توده های مظلوم ملت گماشت، مرگ را با چنان گشاده رویی استقبال کرد که دژخیم را به کرنش واداشت!»( گذشته چراغ راه آینده است، جامی، 426)

"شب بیستم آزر، محافل ارتجاعی با بسیج کردن عناصر ناراضی، به سربازخانه های تبریز هجوم بردند و سربازان بدون فرمانده را خلع سلاح کردند. دیگر هیچ چیز جلوی اعمال این گروه های مسلح را نمی گرفت. صبح روز بیست و یکم آزر در شهر حاکمیت دوگانه برقرار شده بود. بی ریا، شبستری و فریدون ابراهیمی رهبران فرقه با تعداد محدودی از افراد مسلح، کوشش می کردند که در شهر نظم برقرار کنند. از آن سود، اصغر بقال محسنی بازگان عمده، جنشید صادقی مالک عمده، صادقی مالک، حاجی محمد حیدرزاده مالک عمده و تقی بیت اللهی بازرگان، از افرار پلیس و ژاندارمری گروه های مسلح تشکیل داده بودند و به تشکیلات دموکرات ها هجوم برده و آنها را تار و مار می کردند.
بعد از اعلام عدم مقاومت از جانب آزربایجانی ها، نیروهای ارتش ایران برای ورود به شهرهای بزرگ شتابی از خود نشان نمی دادند. پیشاپیش نیروهای نظامی، دسته های قلدر مالکان مرتجع و ژاندارم های ملبس به لباس شخصی حرکت می کردند. رادیو تهران و روزنامه ها این دار و دسته را که تحت فرماندهی افسران با لباس مبدل قرار داشتند «میهن پرستان» می نامیدند. ماموریت اصلی این گروه به همراهی دسته های ارتجاع محلی، پاک کردن آزربایجان از وجود دموکرات ها برای استقبال پرشکوه از «ارتش پیروزمند شاهنشاهی» بود.
در تبریز قتل و غارت به معنای واقعی کلمه آغاز شده بود.
...
ظهر روز بیست و سوم آزر نیروهای ارتش ایران وارد تبریز شدند. اما جلوی غارت و ترور گرفته نشد، بر عکس، محافل ارتجاعی جری تر شدند.
... نظامی ها صاحبان اصلی شهر شدند و نخستین دادگاه صحرایی نظامی آغاز به کار کرد. سرهنگ زنگنه که به قساوت مشهور بود به دادستانی نظامی تبریز منصوب شد. اینکه او یک وقتی کودکان شیر خواره دموکرات ها را به تنور انداخته بود، هنوز از خاطره ها محو نشده بود.

در زندانهای تبریز دیگر جا نبود وچون ساخت زندان های جدید امکان نداشت، جهت پیدا کردن جا برای زندانیان جدید، گروه گروه از فعالین فرقه دموکرات را تیرباران می کردند. صدها سرباز و افسر قشون ملی و فدایی به حکم دادگاه صحرایی اعدام شدند. در عرض چند روز تعداد تیرباران شده ها به سه هزار نفر رسیده بود.
...
فریدون ابراهیمی [دادستان آزربایجان] تا آخرین فشنگ [برای محافظت از ساختمان کمیته مرکزی فرقه] جنگیده بود. شهامت او هنگام بازجویی به افسانه مبدل شد. در پاسخ به سئوال بازجو که «چرا هنگامی که دادستان بود به دستور روسها اشخاص را اعدام می کرد؟» گفته بود: «تمام حلق آویز شده ها دشمنان آزربایجان بودند و به اراده حکومت ملی من محاکمه شده اند. حکومت ملی زنده بوده و زنده خواهد ماند. من از روسها دستوری دریافت نکرده ام، اراده خلق خود و حکومت ملی را خود را به موقع اجرا در آورده ام».
آخرین کلام ژنرال عظیمی، سرهنگ مرتضوی و هجده افسر دیگر «زنده باد آزادی آزربایجان» بود.

کتابهای درسی را که حکومت ملی به زبان ملی چاپ کرده بود آتش زدند و در مدارس تدریس به زبان آزربایجانی ممنوع شد. دانشگاه آزربایجان، تئاتر ملی، فیلارمونی و موزه ها بسته شد. روزنامه های آزربایجانی زبان توقیف شدند. روزنامه های تبریز و آریا که نشر خود را به زبان فارسی آغاز کردند «دلایل» بسیاری برای ملت نبودن آزربایجانی ها ارائه می کردند.

بیست و نهم آزر ارتش ایران، آزربایجان را تحت نظارت کامل خود درآورد . رژیم اشغالگر مستقر شد و سرهنگ باتمانقلیج که کمی بعد از اشغال آزربایجان به حکومت نظامی تبریز منصوب شد، اعلام کرد که ما کسانی را که برای پیشه وری دست می زدند، عضو حزب او بودند و مدال بر سینه داشتند محو و نابود خواهیم کرد. در مدتی بس کوتاه 760 نفر به حکم دادگاه صحرایی اعدام شدند و هزارها نفر به دست «میهن پرستان» به قتل رسیدند.»( فراز و فرود فرقه دموکرات آزربایجان ، جمیل حسنلی، منصور همامی، 206 تا 209)

«بعد از اشغال دوباره شهرهای آزربایجان، سربازان بزرگوار دولتی به دستور صریح محمد رضا شاه به مجازات دسته جمعی مردم بیگناه و بی دفاع دست زدند و قتل، آتش سوزی، غارت و تجاوز به عنف در مقیاسی گسترده اعمال شد. این بار آزربایجان نه به وسیله خارجیان بلکه به وسیله هموطنان ایرانی مورد تجاوز قرار گرفته بود! از آن روز به بعد 21 آزر که روز ارتش نام گرفته، تعطیل رسمی بود، و در این روز «آزادی آزربایجان» جشن گرفته می شد. (اقتصاد سیاسی ایران، دکتر محمد علی همایون کاتوزیان، ص 200)

آری
آزربایجان هیچگاه خاطرات تلخ و شیرین آزرماه را فراموش نخواهد کرد.